تبليغاتX
پیامبر رحمت
پیامبر رحمت
شهید مطهری ره
حضرت امام خميني (قدس سره) :
اينجانب به اسلام و اولياي عظيم الشأن آن و به ملت اسلام و خصوصاً ملت مبارز ايران ضايعه تأسف انگيز
شهيد بزرگوار، متفكر و فيلسوف و فقيه عالي مقام مرحوم آقاي حاج شيخ مرتضي مطهري قدس سره
را تسليت و تبريك عرض مي كنم.
 
 
http://www.nasimemotahar.com/index.php
|+| نوشته شده توسط پیامبر رحمت در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 8:36 |

معلم
حق کسي که عهده دار تعليم توست آن است که او را بزرگ شماري

امام سجاد عليه السلام

|+| نوشته شده توسط پیامبر رحمت در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 14:12 |

اظهارات مسيحي تازه مسلمان درباره آثار شهيد مطهري

پرسيدم اسمتان چيست؟ نگاهي مهربان به من كرد و گفت: به خاطر عواقبي كه برايم دارد و خطرات جاني مجبورم اسم دومم را بگويم؛ من محمد عبدالعزيز هستم اهل زامبيا و 29ساله.

زامبيا كجا؟ قم كجا؟ از زامبيا تا قم! از مسيحيت تا اسلام! از خدمت در كليسا تا سكونت در حوزه علميه! جالب است نه؟

جالب‌تر هم مي‌شود وقتي مي‌بيني در جاده مسيحيت تا اسلام سري هم به ماركسيسم و ضديت با دين زده است! در اين كشاكش روزي به اين نتيجه مي‌رسد كه فيزيك هسته‌اي بخواند تا بتواند بمبي بسازد تا دين را از كره زمين محو كند! روزي كه اين فكر به ذهنش خطور كرده بود گوشواره به گوش داشت و موهايش را با مدلي عجيب و غريب آرايش كرده بود؛ آن روزها معتقد بود كه دين مايه بدبختي و خونريزي است و بايد از بين برود! اما امروز پس از تجربه‌ها و پژوهش‌هاي عميق به اين نتيجه رسيده است كه: «اگر كسي مقايسه كرد و در نهايت نفهميد كه اسلام حقيقت است خيلي جاي تعجب دارد».

يكي از دوستان بعد از مصاحبه مي‌گفت: با شنيدن حرف‌هاي محمد فكر مي كنم كه حافظ اين شعر را براي دين اسلام گفته است كه «آن‌چه خوبان همه دارند تو يك‌جا داري».

خبرگزاري فارس:آقاي عبدالعزيز شما چند سال سن داريد؟ ابتدا چه ديني داشتيد؟ و چه شد كه مسلمان شديد؟

عبدالعزيز: من 29 ساله هستم اهل زامبيا (جنوب آفريقا) هستم و مسيحي كاتوليك به دنيا آمدم؛ من در يك خانواده مذهبي و معتقد كاتوليك بزرگ شدم.

خبرگزاري فارس: خانواده شما خيلي مذهبي بودند؟

عبدالعزيز: بله به حدي كه از همان بچگي ما را به كليسا مي‌بردند اصلاً قرار بود من كشيش بشوم و خواهرم راهبه بشود. قبل از شروع مدرسه (grade one) حدوداً در سن 6 سالگي من جزو آن دسته از پسربچه‌هايي بودم كه در كليسا خدمت مي‌كردم. من از كوچكي يعني از 6 سالگي تا 18 سالگي به كليسا خدمت مي‌كردم.

خبرگزاري فارس:پس رابطه‌ خيلي تنگاتنگي با دين مسيحيت و كليسا داشتيد؟ نه؟

عبدالعزيز: بله به طوري كه اصلاً تصور نمي‌شد كه من كشيش نشوم و همه مطمئن بودند كه من كشيش مي‌شوم؛ البته خود من هم مطمئن بودم كه كشيش مي‌شوم. موقعي كه براي مدرسه راهنمايي ثبت نام مي‌كردند من به مدرسه خصوصي كاتوليك‌ها رفتم و آنجا ثبت نام كردم. در آنجا بعد از 7 سال حكم كشيش بودنت را دريافت مي‌كردي و رسماً كشيش مي‌شدي.
يعني بعداز طي دو مرحله جونيا سميناري و ميجيا سميناري رسماً كشيش مي‌شدي. من در همان مرحله جونيا سميناري يعني حدوداً 15،16 سالگي دچار شك طبيعي اين دوران شدم؛ چيزهايي كه در مدرسه كاتوليك‌ها به ما ياد مي‌دادند از دو جنبه براي من قابل پذيرش نبود: اول اين‌كه اين آموزش‌ها و مفاهيم ديني با عقل سازگار نبود و دوم اينكه رفتار و گفتار كشيش‌نماها هماهنگ نبود و بين گفتار تا رفتار آن‌ها فرسنگ‌ها فاصله بود و تضاد وجود داشت.

خبرگزاري فارس: مثلاً چه بحث‌هايي از «مسيحيت تحربف شده» و مباني اعتقادي آن با عقل شما سازگار نبود؟

عبدالعزيز: مهمترين بحثي كه با عقل سازگار نيست بحث "تثليث" و 3 خدايي در «مسيحيت تحريف شده» است. جالب اينجا بود وقتي كه مي‌خواستيم درباره اين بحث‌ها سوال بپرسيم و يا انتقاد كنيم مي‌گفتند بايد اعتقاد داشته باشيد و بايد خيلي وارد اين مسايل نشويد چرا كه دين خيلي با عقل سازگار نيست و بعضي چيزها را بايد از روي ايمان قبول كنيد.

خبرگزاري فارس: يعني زياد به شما اجازه نقد و پرسش را نمي‌دادند؟

عبدالعزيز: آنها فقط در محدوده قابل پذيرش خودشان اجازه سئوال مي‌دادند؛ مثلاً اگر سئوال شما براي كسب اطلاعات بيشتر در مورد موضوع باشد اجازه مي‌دهند تا شما بپرسيد اما اگر بخواهيد نقد كنيد به شما اجازه نمي‌دهند.

خبرگزاري فارس: نمونه‌هايي از تضاد و تناقض در گفتار و رفتار كشيش‌نما‌ها(نه كشيش‌هاي متعهد) را براي ما مي‌گوييد؟

عبدالعزيز: مثلاً ما مي‌شنيديم كه فلان راهبه حامله شده بعد او را به جاي ديگر منتقل كرده‌اند تا كسي متوجه نشود؛ ما خيلي از شنيدن اين خبرها تعجب مي‌كرديم تا اين‌كه بعضي كشيش‌هاي مدعي زن‌هايي غيرراهبه (عادي) را حامله مي‌كردند و ما اين‌ها را هم مي‌ديديم؛ از آنجا كه ازدواج براي كشيش‌ها و راهبه‌هاي كاتوليك ممنوع است و مجرد ماندن يك امر مقدس است و نوعي پرستش خدا به شمار مي‌آيد كشيش‌ها و راهبه‌هاي كاتوليك با خدا عقد و عهد مي‌بندند كه هيچ‌گاه ازدواج نكنند و حتي بازن‌ها در حد آشنايي هم رابطه نداشته باشند؛ بعد اين براي ما سئوال بود كه اگر ازدواج براي كشيش‌ها و راهبه‌ها ممنوع است و خود آنها هم هميشه در حرف‌ها و آموزش‌هايشان به ما مي‌گويند كه نبايد ازدواج كنيد چه طور مي شود كه بعضي كشيش‌ها، راهبه‌ها و يا زن‌هاي ديگر را حامله مي‌كنند؟ اين ناهماهنگي در گفتار وعملكرد در ذهن و ايمان ما شك و ترديد ايجاد مي‌كرد و باعث مي شد به همه چيز بدبين بشويم.

خبرگزاري فارس: تكليف راهبه‌هايي كه حامله مي‌شدند چه مي‌شد؟

عبدالعزيز: من يك تحقيقي كردم و فهميدم كه راهبه‌اي كه حامله مي‌شود به يك شهر ديگر منتقل مي‌شود تا بچه‌اش را به دنيا بياورد، شير بدهد و بعد كه اوضاع عادي شد برگردد. اين بچه‌ها هم در يتيم‌خانه خود كاتوليك‌ها مي‌ماندند ولي كشيش‌ و راهبه‌اي كه اين بچه‌ را به دنيا آورده بود دورادور از اين بچه حمايت مي‌كردند و گاه به گاه به طور مخفيانه به او سر مي‌زدند.

خبرگزاري فارس: البته اين كه در گفتار و رفتار عده‌اي از روحانيون هر ديني تضاد و تناقض وجود داشته باشد يك امر طبيعي است و يكي از آفات و پاشنه آشيل‌هاي هر مكتب و هر ديني به شمار مي‌آيد. پس از اين‌كه تضاد در خود مباني ديني «مسيحيت تحريف شده» و تناقض در گفتار و رفتار برخي روحانيي نماهاي مسيحي شما را دچار شك و ترديد كرد چه كار كرديد؟

عبدالعزيز: وجود تضاد در مباني اعتقادي «مسيحيت تحريف شده» و تناقض در رفتار و گفتارها شك و ترديد مرا بسيار زياد كرد و باعث شد تصميم قاطعانه بگيرم كه كشيش نشوم؛ به همين خاطر از كليسا فرار كردم و به دانشگاه رفتم در دانشگاه خيلي از دين متنفر بودم. در دانشگاه تصميم گرفتم پزشكي بخوانم تا بتوانم به مردم خدمت كنم چون‌كه آن زمان هم كه قصد داشتم كشيش بشوم مي‌خواستم به مردم خدمت كنم. در دانشگاه استادهاي ما لائيك و بي‌دين بودند؛ مثلاً استاد بيولوژي ما مي‌گفت خدا وجود ندارد و دنيا با يك انفجار بزرگ به وجود آمده.

خبرگزاري فارس: عجب شرايط متفاوتي! خوب بعد چه شد؟

عبدالعزيز: اين شد كه بخاطر تنفري كه در من به وجود آمده بود و به خاطر شكي كه نسبت به دين در من به وجود آمده بود به راحتي تحت تاثير فضاي دانشگاه و حرف‌هاي استادان قرار گرفتم و بي‌دين شدم؛ من هم گفتم خدا وجود ندارد و شروع به خواندن كتاب‌هاي ماركسيستي كردم. حدود سال‌هاي 1996 تا 1998 ميلادي بود كه در كنيا يك انفجار تروريستي توسط اسامه‌بن لادن صورت گرفت و سفارت‌خانه آمريكايي‌ها مورد حمله قرارگرفت؛ تنفرم از مسيحيت سر جاي خودش بود كه تنفر از اسلام هم اضافه شد.
وقتي شنيدم كه بن لادن يك مسلمان است و اين عمليات‌هاي تروريستي را انجام مي‌دهد با خودم گفتم دين واقعا چيز بدي است و ملت‌ها را به جان هم مي‌اندازد اين شد كه از اسلام هم به شدت متنفر شدم و تصميم گرفتم بيشتر با روحيات مسلمان‌ها آشنا شوم تا بتوانم راه حلي براي از بين بردن دين در در كل جهان پيدا كنم.

خبرگزاري فارس: پس تصميم گرفتيد به نبرد اديان برويد، خوب بعد چه شد؟

عبدالعزيز: بله تصميم گرفتم فيزيك هسته‌اي بخوانم تا بتوانم يك بمب هسته‌اي بسازم و مناطق و كشورهاي ديني را با اين بمب نابود كنم تا دنيا از شر دين خلاص شود اين شد كه براي شناختن مسلمان‌ها به يك مسجد رفتم و از آنها پرسيدم: قرآن داريد؟ آنها هم يك نگاهي به من كه آن موقع بسيار ظاهر عجيبي براي خودم درست كرده بودم و گوشواره به گوش‌هايم آويزان بود انداختند و گفتند: مسلماني؟ گفتم: نه! گفتند پس قرآن براي چه مي‌خواهي؟ جواب دادم: مي‌خواهم ببينم قرآن چيست و مسلمان‌ها چه جور آدم‌هايي هستند ولي آنها گفتند :متاسفيم ما به غيرمسلمان‌ها قرآن نمي‌دهيم.

به آنها گفتم :‌آها! پس دين شما هم باطل است همان‌طور كه مسيحيت باطل است چون اگر بر حق بود اين‌قدر بسته عمل نمي‌كرد؛ آنها با شنيدن اين حرف، مرا به يك مركز اسلامي معرفي كردند به آن مركز رفتم و با افرادي كه آنجا بودند به بحث و گفت‌وشنود نشستم.؛ بعدها فهميدم كه همه افراد اين مركز اهل تسنن بوده‌اند.

خبرگزاري فارس: در اين مركز اسلامي به شما قرآن دادند؟

عبدالعزيز: نه قرآن ندادند چون من مسلمان نبودم ولي كتاب‌هاي ديگري به من دادند.

خبرگزاري فارس: چه كتاب‌هايي به شما دادند؟ كتاب‌هاي اهل تسنن؟

عبدالعزيز: بله در ابتداي كار كتاب‌هاي اهل تسنن را به من دادند اما در وسط كار مجبور شدند كتاب‌هاي فلسفي به من بدهند اما چون كتاب فلسفه نداشتند كتاب‌هاي مطهري و بهشتي را به من دادند. بعد من رفتم و وقتي اين كتاب‌ها را خواندم ديدم كه مطالبش خيلي عميق است و خيلي حق است. خيلي تعجب كردم، گفتم اگر اسلام اين است پس چرا چهره اسلام اينقدر بد هست؟

خبرگزاري فارس: مثلاً كدام مباحث اسلامي را قبل از خواندن اين كتاب‌ها بد مي‌دانستيد كه چهره اسلام را بد مي‌ديديد؟

عبدالعزيز: مثلاً حجاب را ضد حقوق زنان مي‌دانستم ، جهاد را تروريسم مي‌دانستم اما وقتي توضيحات آقاي مطهري درباره جهاد در اسلام را خواندم به خودم گفتم اگر جهاد اين باشد پس حق است و مردم حق دارند از خودشان دفاع كنند؛ آن‌گونه كه آقاي مطهري توضيح داده بود جنبه‌هاي دفاعي در جهاد بسيار پررنگ‌تر از جنبه تهاجمي بود و اين برايم جالب و پذيرفتني بود. كتاب هاي آقاي مطهري حقانيت اسلام را به من ثابت كرد؛ البته من هنوز نمي‌دانستم كه در اسلام تقسيم‌بندي‌هايي مثل شيعه و سني وجود دارد و فكر مي‌كردم همه مسلمانان‌ها يكي هستند؛ در هر حال اين شد كه رفتم و در همان مركز اسلامي اهل تسنن مسلمان شدم؛ مسلمان شدن من خيلي براي آن‌ها عجيب و جالب بود و اصلاً فكر نمي‌كردند من به اسلام بپيوندم.

بعد من براي نماز به همان مسجد اهل تسنن مي‌رفتم درحالي كه نمي‌دانستم اهل تسنن چيست؟ و فقط مي‌دانستم مسلمان شده‌ام.روبروي دانشگاه هم يك مسجد بود و جمعه‌ها در زامبيا روز درس است اما من اگر مي‌خواستم به مسجد اهل تسنن بروم از كلاسم جا مي‌ماندم. هم اتاقي من كه حسن نام داشت و يك مسلمان بي‌تعهد و شرابخوار بود از من تعجب كرده بود كه اين‌قدر جدي مسلمان شده‌ام.او به من گفت: براي اين‌كه از كلاس جا نماني به مسجد روبروي دانشگاه برو. من به اين مسجد رفتم كه نامش مسجد رضوي بود. داشتم وضو را به سبك اهل تسنن مي‌گرفتم كه جواني از من پرسيد: سني هستي؟ گفتم: سني چه هست؟ پرسيد: تازه مسلمان شدي؟ جواب دادم بله حدود 3 ماه است كه مسلمان شده‌ام. گفت: ما در اينجا شيعه هستيم. گفتم : شيعه يعني چه؟ گفت: حالا بيان نماز بخوان بعد از نماز با هم صحبت مي‌كنيم ولي الان نماز را دقيقاً مثل من بخوان. موقع نماز من به شيوه سني‌ها دست‌هايم را روي سينه گذاشتم اما اين جوان با كناره آرنج به من زد و من هم دستم را انداختم. بعد از نماز با اين جوان پيش روحاني پيش‌نماز رفتيم و اين شد كه با شيعه آشنا شدم .

خبرگزاري فارس: اين روحاني شيعه هم به شما كتاب داد؟

عبدالعزيز: بله كتاب‌هاي آقاي تيجاني و شب‌هاي پيشاور را به من داد.

خبرگزاري فارس: خوب؛ بعد چه اتفاقي افتاد؟

عبدالعزيز: بعدش من به مسجد سني‌ها رفتم و گفتم كه اين جريان براي من پيش آمده و من با شيعه آشنا شده‌ام؛ آنها هم شروع كردند به بدگويي از شيعه‌ها و گفتند كه شيعه‌ها اصلاً مسلمان نيستند، آن‌ها گفتند شيعه‌ها مي‌گويند جبرئيل به جاي نازل كردن وحي به امام علي(ع)، اشتباهي به پيامبر (ص)، وحي نازل كرده. البته بعد از مدتي حقيقت براي من آشكار شد و توسط همان روحاني شيعي به مذهب شيعه پيوستم و از دانشگاه انصراف دادم و به قم آمدم.

خبرگزاري فارس: آقا محمد! خدايي كه در «مسيحيت دست كاري شده» مي‌شناختي چه تفاوتي با خداي اسلام دارد؟ به عبارت ديگر وقتي مسيحي بودي چه تصوري از خدا داشتي و الان كه مسلمان شيعي شده‌اي چه تصوري از خداوند داري؟

عبدالعزيز: خدايي كه در اسلام شناختم با خدايي كه در مسيحيت و كاتوليك مي شناختم خيلي خيلي زياد تفاوت دارد؛ در «مسيحيت دست كاري شده» خداي پسر، خداي پدر و روح‌مقدس در جايگاه خدايي هستند. خداي پدر را ما يك خداي بيكار مي‌ديديم كه خشن است و به پسرش دستوراتي مي‌دهد كه اجرا كند؛ شما در «مسيحيت تحريف شده» نمي‌توانيد با خدا ارتباط داشته باشيد مگر اينكه خداي پسر به شما اجازه بدهد. از طرفي شما نمي‌توانيد با خداي پسر ارتباط داشته باشيد مگر اينكه از مريم مقدس اجازه بگيريد! آن وقت كشيش‌ها مي‌گفتند ما موحد و يكتاپرست هستيم در حالي كه وجود 3 خدا نمي‌توانست نشان از توحيد ويكتاپرستي داشته باشد؛ يا اين‌كه به ما مي‌گفتند اگر گناهي كرديد از مجسمه حضرت مريم عذرخواهي و طلب بخشش كنيد تا حضرت مريم درخواست شما را پيش خداي پدر ببرد، اين باعث شده بود كه ما از خدا بترسيم.

خبرگزاري فارس: راستي مراسم اعتراف در پيشگاه كشيش چه طور انجام مي‌شد؟

عبدالعزيز: كشيش‌ها آنقدر روي ما نفوذ داشتند كه مثلاً من وقتي حتي وقتي چند حبه قند از قنددان خانه خودمان يواشكي برمي‌داشتم وقتي روز اعتراف مي‌رسيد به كشيش مي‌گفتم:كشيش جان! ببخشيد من فلان روز چند حبه قند از مادرم دزديدم! خلاصه اين‌ها خيلي ما را از نظر رواني خراب كرده بودند اما وقتي مسلمان شدم ديدم كه مستقيم مي‌توانم با خداي خودم ارتباط برقرار كنم. من به همه مي‌گويم كه مفهوم شفاعت در اسلام، آسمان تا زمين با مفهوم آن در «مسيحيت دست كاري شده» متفاوت است.

خبرگزاري فارس: خوب برگرديم به سئوال؛ داشتيد از تفاوت تصورتان از خدا در «مسيحيت تحريف شده» و اسلام مي‌گفتيد.

عبدالعزيز: در اسلام همه مي‌توانند مستقيماً با خداي خودشان ارتباط برقرار كند و نياز به طي كردن مراحل پيچيده و بيهوده ندارند. از طرفي در «مسيحيت تحريف شده»، خدا چهره دارد و ملت‌ها و گروه‌هاي مختلف هر كدام را به شكل دلخواه خودشان نقاشي مي‌كنند؛ مثلاً آرژانتيني‌ها حضرت عيسي را به شكل يك آرژانتيني نقاشي مي‌كنند يا ايتاليايي‌ها همينطور و ... آن وقت زماني‌كه ما مي‌ديديم اين عكس پسر خداست مي‌توانستيم چهره خدا را تصور كنيم و اين براي ما شك و ترديد و سئوال‌هاي زيادي ايجاد مي‌كرد.

خبرگزاري فارس: متأسفانه در اسلام هم عده‌اي تندرو و افرادي كه دنبال كسب پول از طريق دين هستند ، چهره پيامبر اسلام (ص)، و امامان شيعه را نقاشي مي‌كنند؛ به نظر شما اين نقاشي ها هم باطل است؟

عبدالعزيز: بله قطعاً باطل است البته من خودم هيچ‌وقت از اين عكس‌ها نمي‌گيرم چون ياد آن‌روزهاي مسيحيت مي‌افتم.

خبرگزاري فارس: آقامحمد! آيا لزومي دارد كه پيامبران و امامان حتماً از نظر ظاهري زيبا‌، ابروكماني، خوش‌قد و قامت و ... باشند؟

عبدالعزيز: در خود آفريقا هم تصوير خداي پسر(حضرت عيسي ع) را به شكل يك ايتاليايي سفيد پوست نقاشي كرد‌ه‌اند آن وقت همين براي من و خيلي از سياه‌پوست‌ها سئوال و اشكال بود بود كه خداي سفيدپوست‌ به چه درد من مي‌خورد؟ يكي از دليل‌هايي كه مسيحيت را كنار گذاشتم همين بودكه منِ سپاه پوست نمي‌توانستم خداي سفيدپوست داشته باشم. البته اين باعث شد كه سياه پوست‌ها هم حضرت عيسي را به شكل يك سياه‌پوست نقاشي كنند.

يك نكته به يادم آمد اين است كه بنا به اعتقاد كاتوليك‌ها پاپ معصوم است و كليد بهشت در دست پاپ است و پاپ بعدي كليد بهشت را به ارث مي‌برد و روز قيامت دروازه بهشت را با اين كليد باز مي‌كند؛ اين كليد يك نماد سياسي و اقتصادي دارد؛ كشيش‌هاي كليسا در همين مراسم اعتراف به گناه به طور خيلي زيركانه از كليسا‌ها اطلاعات جمع مي‌كنند و در سازمان‌هاي بالاتر دسته‌بندي مي‌شود و در نهايت اين اطلاعات به واتيكان مي‌رود و واتيكان از اين طريق مي‌تواند كليه كاتوليك‌ها را در سراسر جهان كنترل كند اما اين كليد بهشت يك قدرت سياسي و اقتصادي به پاپ مي‌دهد كه مي‌تواند حتي بر حكومت‌ها مسلط شود؛ به عنوان مثال اگر در زامبيا حكومت با كليسا همراه نشود اين حكومت واژگون مي‌شود.

خبرگزاري فارس: توهين پيروان يك دين به پيروان ديني ديگر چه آثار و نتايج مخربي براي توهين‌كنندگان در بردارد؟

عبدالعزيز: من تنها چيزي كه مي‌توانم بگويم اين است كه هر چند آن‌ها فكر مي‌كنند اين توهين‌هايي كه به پيامبر(ص) و اسلام مي‌كنند به ضرر اسلام تمام مي‌شود اما اين توهين‌ها در نهايت به نفع اسلام تمام مي‌شود؛ به خاطر همين توهين‌هاست كه ما غيرمسلمان‌ها مسلمان مي‌شويم زيرا وقتي آن‌ها توهين مي‌كنند يا عليه اسلام دروغ پراكني مي‌كنند غيرمسلمان‌ها مي‌پرسند اين اسلام چيست كه اين‌ها اين‌قدر نسبت به آن حساس هستند؟ من خودم اولش اصلاً قصد مسلمان شدن نداشتم و فقط مي‌خواستم ببينم اسلام چه مي‌گويد چون‌كه در باره‌اش زياد حرف مي‌شنيدم اما وقتي اسلام را شناختم و منابع اسلام را ديدم مسلمان شدم.

خبرگزاري فارس: اين صحبت‌ شما مرا به ياد اين مصرع از شعر فارسي انداخت كه: عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد".
عبدالعزيز: بله دقيقاً همين طور است بنابراين ما نبايد زياد نگران باشيم چرا كه وقتي آن‌ها به اسلام توهين مي‌كنند و دست به دروغ‌پردازي عليه اسلام مي‌زنند شايد 10 نفر را گمراه كنند اما 100 نفر را مسلمان مي‌كنند.

خبرگزاري فارس: توصيه شما به جوانان مسيحي، يهودي و ساير جوانان پيرو اديان ديگر چيست؟

عبدالعزيز: من فقط اين را مي‌گويم كه حرف در دنيا زياد است، ايدئولوژي زياد است و كسي كه واقعاً با انصاف باشد و بدون تعصب به دنبال حقيقت بگردد خودش مي‌فهمد حقيقت كجاست. اين طور نباشيم كه همه‌اش به منافع شخصي خودمان فكر كنيم اگر مي‌خواهيم بفهميم حقيقت كجاست اول ذهنمان را خالي كنيم بعد مسيحيت را بگيريم شايد درست باشد شايد باطل، يهوديت را بشكافيم شايد درست باشد شايد باطل باشد و ... اگر همه اينها را بايد خوب بخوانيم حقيقت پيداست و اگر كسي با انصاف مطالعه كند راه را گم نمي‌كند. كساني كه به طور حرفه‌اي دروغ مي‌گويند بالاخره يك جايي گير مي‌كنند. آن چيزي كه ابهام نداشته باشد آن حقيقت است، اگر كسي مقايسه كرد و در نهايت نفهميد كه اسلام حقيقت است خيلي جاي تعجب دارد.

http://www.motahari.ir/index.php?dir=news&id=17

|+| نوشته شده توسط پیامبر رحمت در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 15:3 |

دکتر عبدالکریم سروش

اظهار نظر در مورد نظرات جناب آقاى دكترسروش دراين مختصر نمى‏گنجد آنچه اجمالا مى‏توان گفت اين است كه: آراى ايشان مجموعه‏اى ازسخنان صواب وناصواب است. چنان كه هر متفكر ديگرى نيزممكن است با مقياس‏هاى متفاوتى داراى چنين وصفى باشد. از اين رو به نظر ما در مطالعه آثار ايشان توصيه مى شود:

1. شديدا از مطلق گرايى و كل گرايى بايد دورى جست،

2. براى هر سخنى پرونده‏اى مستقل ازديگر آراى شخص بايدگشود.

پرداختن به مسائل اختلافى وگوش دادن به حرف‏هاى مشتبه و متشابه در صورتى پسنديده است كه يا انسان خود قدرت تجزيه و تحليل مطالب و شناخت صواب از ناصواب را داشته باشد و يا حداقل بتواند با مطالعه ياگوش سپردن به نظرات مخالفين از ميان آنها راه حق و مطلب صحيح برابرگزيند تا مشمول آيه شريفه «فبشر عباد الذينيستمعون القول فيتبعون احسنه پس بشارت ده بندگانى را كه آنان سخن را گوش مى‏دهند و بهترينش را پذيرفته و پيروى مى‏نمايند» باشد وگرنه پرداختن بدين گونه مسائل با نداشتن قدرت تجزيه وتحليل وتشخيص لازم مقرون به صواب نبوده و بلكه مشكل‏آفرين نيز مى‏باشد.

جهت اثبات اين موضوع به عنوان نمونه به نقد و تحليل يكى از ديدگاه هاى دكتر سروش با موضوع «حقيقت دين حيرت افكنى است» پرداخته و در ارتباط با آن نكاتى را بيان مى داريم:

1- مسلما ديدگاه ارائه شده در مقاله ايشان از جهات متعددى آسيب‏پذير و غير قابل انطباق با انديشه اسلامياست.

واژه تركيبى ايدئولوژى ( ( ygoloedI داراى معانى گوناگونى است اما منظور عالمان وانديشمندان دينى در نسبت دين و ايدئولوژى اين معنا است كه دين مشتمل بر يك جهان‏بينى خاص، همراه با مجموعه‏اى از دستورالعمل‏ها وبايدها و نبايدهاى منسجم و هماهنگ با آن جهان‏بينى است. در اين معنا ايدئولوژى مرادف و هم‏معناى «مكتب» استعمال گرديده است.

در انديشه دكتر سروش دين ايدئولوژى نيست زيرا:

1- حقيقت دين راز افكنى و حيرت‏زايى است، نه راز زدايى از حقايق عالم هستى،

2- دين مشتمل بر متشابهات است و اساسا جوهر دين را رازها و متشابهات تشكيل مى‏دهد، چنان كه قرآن مجيد نيز بر وجود متشابهات اذعان دارد،

3- كتاب الهى نامدون است.

ديدگاه يادشده داراى اشكالات متعددى از جهت مبانى و زيرساخت‏هاى پديدآورنده آن و نيز از جهت روساخت‏ها و اصل نظريه و مؤلفه‏هاى آن مى‏باشد. طبيعى است كه بررسى دقيق اين مسأله در اين مختصر نمى‏گنجد، ليكن به طور گذرا به چند نكته اشاره مى‏شود:

الف) اين كه ايشان مى‏گويند: «دين را نبايد ايدئولوژيك كرد، تعبيرى توصيه‏اى و دستورى است و داراى ماهيت معرفتى وشناختى نيست به عبارت ديگر سخن در اين است كه آيا دين مشتمل و يا مساوى با ايدئولوژى به معناى فوق هست يانه؟

ب) ايشان حقيقت و گوهر دين را رازافكنى و حيرت‏زايى مى‏دانند نه حيرت‏زدايى و اين از جهاتى مخدوش است ازجمله:

1- اساسا دين براى هدايت بشر مى‏باشد و قرآن مجيد بر اين مسأله اكيدا اهتمام مى‏ورزد، به طورى كه كلمه هدى با مشتقات آن 316 مرتبه در قرآن استعمال گرديده است و خود قرآن نيز به آن توصيف گرديده است، آن جا كه مى‏گويند: «شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن هدى للناس و بينات من الهدى والفرقان»(1)

2- قرآن مجيد بارها و بارها بر بين و روشن و رسا بودن پيام خود تأكيد مى‏كند چنان كه در آيه يادشده خود را چنين معرفى كرده است: «وبيّنات من الهدى» و نيز مى‏فرمايد: «ولقد انزلنا اليك آيات بينات و ما يكفر بها الا الفاسقون به راستى ما آيات روشنى بر تو فرو فرستاديم و به آن كفر نمى‏ورزند مگر فاسقان»(2)

از سوى ديگر قرآن مجيد همه پيامبران را در بردارنده پيام‏هاى روشن و بيّن معرفى نموده و مى‏فرمايد: «لقد ارسلنارسلنا بالبينات به تحقيق ما پيامبران خود را با سخنان روشن و آشكار فرستاديم»(3)

3- برخلاف انديشه آقاى سروش- كه متشابهات و سخنان رازافكن را جوهر دين مى‏داند- قرآن مجيد اساس و گوهر خود و دين را محكمات بيان داشته است به عبارت ديگر يكى از بهترين دلايل بر رد نظريه دكتر سروش آيه‏اى است كه خود ايشان بدان استناد جسته است زيرا آيه مزبور مى‏فرمايد: «فيه آيات محكمات هن ام الكتاب و اخر قرآن مجيد آيات محكمه را «ام الكتاب» و اساس قرآن معرفيمى‏فرمايد، نه متشابهات را و كسانى را كه بدون توجه به محكمات در پى متشابهات مى‏روند، گمراه كننده و غرض ورز معرفى مى‏كند: «فاما الذين فى قلوبهم زيغ فتيبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه وابتغاء تأويله»(4)

4- وقتى سخن از دين مى‏رود، تنها قرآن مجيد منظور نيست

بلكه مقصود مجموعه دين است كه مشتمل بر سنت نيز مى‏شود و با توجه به اينكه بخش عظيمى از سنت، تفسير قرآن مجيد مى‏باشد، مى‏بينيم كه متشابهات و ديگر زواياى پيچيده و رازآلود دين در پرتو سنت وضوح و روشنيمى‏يابد و تفسير مى‏شود به عبارت ديگر دين در متن خود هادى مفسران، شارحان و بيانگران معصوم مى‏باشد كه در تبيين حقايق دين اندكخطايى ندارند.

5- دين خود مشتمل بر يك سرى اصول و روش‏هاى ويژه فهم نصوص دينى است به عبارت ديگر آيات قرآن جملگى قابل فهم و تفسيرهستند، زيرا به تعبير قرآن محكمات ام الكتاب هستند و از سوى ديگر قرآن از كسانى مانند «راسخون فى العلم» ياد مى‏كنند كه داننده تأويل قرآنمى‏باشند. بنابراين دين هم در بر دارنده متدلوژى فهم است و هم داراى مفسر و مبيّن ويژه.

6- قرآن مجيد به قرائت آيات و تدبّر در آن امر مى‏كند و دورى از مطالعه و انديشه در آن را انحرافى بزرگ مى‏شمارد و مى‏فرمايد: افلايتدبرون القرآن انه على قلوب اقفالها،(5). در حالى كه دعوت به تدبر و انديشه در جهت فهم حقايق و معانى قرآن فرع بر وجود معانى روشن و دسترس‏پذير براى عقل و خرد بشرى است. البته در وضوح و فهم‏پذيرى نصوص و حقايق دينى دو نكته را بايد توجه داشت:

منظور از وضوح و فهم‏پذيرى، سادگى همه آيات قرآن طورى نيست كه براى همگان به آسانى و بدون تأمل فهم‏پذير باشد بلكه مقصودآن است كه حتى موارد مبهم و پيچيده‏تر نيز با كاوش‏هاى دقيق و عالمانه و با به كارگيرى متدلوژى خاص و مضبوط فهم نصوص دينى قابل دركاست و از همين‏رو فهم دين هرگز بى‏نياز از وجود عالمان و متخصصان و آشنايان با روش‏شناسى تفسير نصوص دينى نمى‏باشد.

سخن در فهم‏پذيرى قرآن و نصوص دينى مربوط به ظاهر قرآن است و مسأله بطون قرآن- كه علم آن نزد «راسخون فى العلم» مى‏باشد- از محل بحث خارج مى‏باشد. از آنچه گذشت، روشن مى‏شود كه قشريت مورد ادعاى ايشان اساسا ادعايى توخالى و در واقع تعبيرى عاطفياست نه اشكالى معرفت‏شناختى.

ج) ديدگاه ايشان مبتنى بر راز آلود و حيرت‏زا بودن دين مبتنى بر اين ديدگاه معرفت‏شناختى ( ( cygolometsipE است كه اساسا نصوص دينى فاقد هرگونه معنايى مى‏باشد. اين ديدگاه را ايشان در نظريه قبض و بسط آورده و توسط محققان نقد شده است.

براى آگاهى بيشتر در اين باره ر. ك:

1- تحول فهم دينى احمد واعظى

2- معرفت دينى صادق لاريجانى

3- قبض و بسط در قبض و بسطى ديگر صادق لاريجانى

4- شريعت در آينه معرفت آيت‏اللّه‏جوادى آملى

د) از مدون نبودن كتاب الهى نمى‏توان نتيجه گرفت كه مشتمل بر معانى فهم‏پذير و دستورالعمل‏هاى لازم براى بشريت نيست. چنان كه مشاهده مى‏شود قرآن مجيد به سبك يك كتاب حقوقى و جمع‏آورى و تدوين نشده است ولى درعين حال مشتمل بر بسيارى از اصول و احكام حقوقى است و سر آن اين است كه قرآن كتاب علمى ويژه‏اى در يكرشته خاص نيست و با زبان اختصاصى و صرفا براى عالمان و دانشمندان آن دانش سخن نمى‏گويد بلكه كتاب هدايت و برنامه جامع سعادت بشريت است و چون با عالم و عامى هر دو سخن مى‏گويد و در همه ابعاد و جوانب مرتبط با سعادت بشر سخن دارد، لاجرم شيوه‏اى را براى بيان معارف و تعاليم فرد برگزيده است كه از خشكى و زبان عبوس و غيرلطيف علوم به دور بوده و براى همگان جذاب، خواندنى و قابل استفاده است. در اين راستا هم توده‏هايكم دانش به قدر فهم خويش از آن بهره مى‏جويند و هم عالمان تلاشگر در فهم و تفسير و تدوين حقايق نهفته در آن تلاش مى‏كنند.

2- حقيقت اسلام يكى بيش نيست و آنچه تفاوت مى‏پذيرد ميزان و چگونگى اسلام‏گرايى و تدين دين‏داران است. در عين حال اسلام‏گرايى پير و جوان نيز تعبير دقيقى نيست و تفاوت‏هايى كه براى آن بر شمرده‏اند در اقسام مختلف آن تداخلدارد. از همين‏رو در همه صحنه‏ها، از تمام اقشار مى‏توان يافت. در صحنه‏هاى نبرد و جهاد اسلامى نيز پير و جوان دركنار يكديگرند و آن گاه نيز كه خداى نخواسته جامعه به فساد و آلودگى گرايد و از اسلام حقيقى فاصله بگيرد، هر دو باهم منحرف خواهند شد، هر چند اشكال آن متفاوت باشد.

3- پردازندگان اين نظريه دقيقا روشن نساخته‏اند كه مشخصات و ويژگى‏هاى تئورى تأسيس و استقرار چيست و چه تفاوت‏هايى با هم دارد، تا بتوان داورى كرد كه آيا تئورى تأسيس در مرحله استقرار نيز كارآيى دارد يا ندارد. آنچه حايز اهميت است،

اين كه اسلام در متن خود پاسخ لازم را براى نيازهاى مرحله تأسيس و استقرار دارد و در هر مرحله بايدبه آن رجوع كرد.

4- چنان كه گفته شد اسلام حقيقى واحد است ليكن در ميزان آشنايى با اسلام و نحوه انس و دلبستگى و چگونگى تدين دينداران تفاوت‏هاى بسيارى وجود دارد. مسلما ابوذر، مسلمانى عاشق و مجاهد و بوعلى دانشمند و فيلسوفيگران‏مايه است ولى چه بسا بوعلى عشق ابوذر را فاقد باشد و ابوذر حكمت بوعلى را. گفتنى است كه اسلام كامل همان اسلام حضرت على (ع) است كه در آن: حكمت، عشق، عرفان، زهد، سياست، شهامت، عبادت، نرمش در عين قدرت و صلابت در عين ملايمت و جميع فضايل در حد اعلاى آن وجود دارد.

يكى از شاگردان برجسته اين مكتب در عصر ما، حضرت امام خمينى (ره) بود كه نه از عشق ابوذر چيزى كم داشت و نه از حكمت بوعلى.

5- اين كه شريعتى دين را ايدئولوژيك كرده است، تعبيرى كاملا نادرست است. اگر ايدئولوژى را، آن طور كه انديشمندان مسلمان به كار برده اند؛ يعنى، مجموعه اى سازوار و منسجم از بينش ها (عقايد، جهان بينى، هستى شناسى)، كنش ها (فروع دين و مجموعه نظام عملى و بايدها و نبايدها در روابط انسان با خدا، جامعه و طبيعت) و گرايش ها (خصلت ها، ملكات و آنچه مربوط به رابطه انسان با خود مى باشد) بدانيم، در اين صورت همه انديشمندان و متفكران اسلامى، در طول تاريخ اسلام را ايدئولوژيك مى دانند. در عين حال به نظر ما كلمه» ايدئولوژى «تعبير مناسبى براى دين نيست، ليكن نه به خاطر ديدگاه هاى مطرح شده توسط آقاى دكتر سروش؛ بلكه چون اين واژه اى غربى است و در زبان مبدائ داراى معنايى مبهم و چند پهلو است و باعث سريان بارهاى منفى اين واژه در نگرش به دين مى شود.

بنابراين دليل اصلى كسانى كه آثار و كتاب هاى دكتر سروش را عامل گمراهى مى دانند اين نكته است كه متأسفانه ايشان مبانى فلسفى پوزيتيويستى و پوپرى را دربست پذيرفته و اين مبانى را بر اسلام و قرآن تحميل مى كند و مطالب سره و ناسره را با هم درهم مى آميزد و در ذهن افرادى كه آشنايى با مبانى دينى و فلسفى ندارند، ايجاد شبه مى كند و به همين دليل براى كسانى كه آشنايى با اين مبانى ندارد، خواندن اين كتاب ها مضر است.

پى‏نوشت‏

 (1)) بقره، آيه 185).

 (2)) بقره، آيه 99)

 (3)) حديد، آيه 25).

 (4)) آل عمران، آيه 7).

 (5)) محمد، آيه 24)

 

برگرفته از پرسمان

|+| نوشته شده توسط پیامبر رحمت در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 22:18 |

دومين نامه آيت الله سبحاني به عبدالکریم سروش
دومين نامه آيت الله سبحاني به عبدالکریم سروش

دانشمند محترم جناب آقاي دكتر سروش
با اهداء سلام
نامه جنابعالي همراه با مصاحبه دوم كه در برخي از روزنامه‌ها منتشر شده بود، به دستم رسيد. براي اين كه در داوري، دچار لغزش نشوم دوبار آن را به دقت خواندم. لازم ديدم يك رشته تذكراتي را تقديم كنم، اميد است دربارة آنها تأمل و دقت بشتري فرماييد.
شكي نيست كه شما پس از بازگشت از «لندن» به ايران، در آغاز انقلاب اسلامي، مبدأ آثار نيك و سازنده‌اي بوده‌ايد. كتاب «نهاد ناآرام» شما كه در آن حركت جوهري را به زيباترين بيان مطرح كرده‌ايد، از ارزش بالايي برخوردار است. همچنين اثر ديگرتان به نام «دانش و ارزش» موجي در ميان علاقه‌مندان به مسائل فلسفي و كلامي پديد آورد، و نيز تدريس نهج‌البلاغه از نظر اخلاقي اثر مثبتي داشت، و پيوسته شما در دل علاقه‌مندان و جوانان و عالمان ديني جاي باز مي‌كرديد. دوست عزيز شما كه نامش را نمي‌برم، نقل مي‌كرد: هنگامي كه جنابعالي در دبيرستان علوي درس مي‌خوانديد دفتري براي كارهاي روزانه داشتيد و اگر ترك اولايي از شما سر مي‌زد، در آن دفتر يادداشت مي‌كرديد، تا بعداً جبران كنيد و از اين طريق به سفارش علماي اخلاق در مورد «مشارطه و مراقبه» جامه عمل مي‌پوشانيديد.
بنابراين، بايد در جستجوي علتي باشيد كه چرا آن قرب و منزلت، پس از مدتي قوس نزولي پيدا كرده است. بايد در اين پديده كه در زندگي شما رخ داده است كاوش كنيد و علت آن را به دست آوريد. روي آوردن سيل جوانان روزي، و دوري جستن دوستان و محبان، روز ديگر، دو پديده‌اي است كه قطعاً بدون علت نخواهد بود.

علل فاصله‌گيري‌ها
1. دوستان شما از زماني به تدريج از شما فاصله گرفتند كه شما مسألة قبض و بسط شريعت‌ را مطرح كرديد و دربارة آن كتاب مستقلي در چند صد صفحه منتشر كرديد. با اين كه حضوراً به جنابعالي عرض كرده بودم كه اين نظريه به خاتميت ناسازگار است، زيرا شريعت ثابت، اما فهم متغير سبب مي‌شود كه هيچ گزاره يقيني در اسلام نباشد و همة انديشه‌هايي كه از قرآن و سنت و عقل و خرد به دست آورده‌ايم پيوسته لرزان بوده و به مرور زمان دگرگون گردد و اين نكته را در يك مجلس طولاني در منزل آقاي فاضل ميبدي در حضور دوست عزيزتان آقاي «رخ صفت» يادآور شدم و درخواست كردم كه در اين مسأله تجديد نظر كنيد.
2. طرح مسأله «صراط‌هاي مستقيم» در مقابل قرآن كه فقط به يك صراط تكيه مي‌كند و مي‌گويد: «و هذا صراطي مستقيماً فاتبعوه و لا تتبعوا السُّبل فتفرق بكم عن سبيله»(انعام/153) باز فاصله را زيادتر كرد و قلوب مملو از مهر و محبت به بيان و قلم شيرين شما را، از شما دور ساخت.
3. روزگاري مسألة حسن و قبح عقلي را مطرح كرديد و از خود گرايش اشعرگري نشان داديد و نظرتان اين بود كه بايد «حسن و قبح» را از شرع گرفت، نه از عقل، و آنچه قرآن و يا سنت متواتر بر زيبايي يا نازيبايي فعل صحه گذارده است، براي ما كافي است، ديگر نيازي به تحسين تقبيح عقلي نيست.
در انجمن فلسفه و حكمت، سه نوبت سخنراني دربارة حسن و قبح عقلي ايراد كردم و در آن يادآور شدم كه اگر حسن و قبح عقلي را به كلي انكار كنيم حتي حسن و قبح شرعي نيز ثابت نمي‌شود، زيرا يكي از احتمالات اين است كه آنچه قرآن گفته، جدّي نبوده و خلاف واقع بوده است. رفع اين احتمال از خود قرآن امكان‌پذير نيست، زيرا همان شبهه به گفتار دوم نيز متوجه است، اينجاست كه بايد از حسن و قبح عقلي بهره بگيريم و بگوييم كه كذب و دروغ بر خداوند كريم كه توانا و حكيم است، قبيح است و هر چه گفته است از صحت و استواري برخوردار است. به خاطر دارم كه شما اين بخش را پذيرفتيد.
4. خاتميت و مرجعيت علمي امامان معصوم مطرح شد و ديدگاه شما اين بود كه مرجعيت علمي آنان با اصل خاتميت سازگار نيست و در اين مورد، نقدي حضور عالي ارسال شد و تا كنون پاسخ آن را دريافت نكرده‌ام، و همين نيز يكي از اسباب فراق و جدايي گرديده است.
5. اخيراً نيز مسألة تفسير وحي به نحوي كه بيان خواهد شد، ‌مصداق اين مثل شد كه «گل بود و به سبزه نيز آراسته شد»!.
شما بايد در علل فراق و جدايي بيش از اين فكر كنيد وگرنه حضرتعالي همان نويسندة توانا و گويندة شيوا سخني بوديد كه همه شما را دوست داشتند و اظهار علاقه مي‌كردند.
6. يكي از علل فراق و دوري، مطرح كردن سخنان دو پهلو است كه موافق و مخالف برداشت‌هاي مختلفي از آن مي‌كنند و بر فرض آن كه برخي از اين نظرات حضرت عالي صحيح و پا برجا شد(و از نظر من صحيح نيست) مصداق گفتار الهي است كه مي‌فرمايد: «باطنه فيه الرحمه و ظاهره من قبله العذاب»(حديد/13)
ما، در عصري زندگي مي‌كنيم كه عوامل گمراه‌كنندة طيف جوان در آن، از ماهواره‌ها گرفته تا فيلم‌ها و راديوها و افكار و انديشه‌ها و ايسمهاي نوظهور فراوان است و هر كدام ايمان جونان ما را نشانه گرفته‌اند. در چنين شرايطي انتظار از آن تربيت شده و فارغ‌التحصيل دبيرستان علوي و شاگرد ممتاز شهيد مطهري آن است كه از هر نوع سخن گفتن دو پهلو كه باورها را مي‌سوزاند بپرهيزيد و اگر آن دفتر دوران نوجواني را به همراه داريد اين ترك اولي‌ها را در گوشة آن يادداشت بفرماييد.
مثلاً اگر همه ما مي‌گوييم قرآن كتاب حضرت محمد(ص) است، مقصود از آن اين است كه قرآن كتاب خداست كه بر حضرت محمد(ص) نازل شده است ولي شما اين جمله را مي‌گوييد و پس از آن جملاتي را مي‌آوريد كه بر خلاف مقصود همگان است مي‌گوييد: «پيامبر در آفرينش قرآن، نقش محوري دارد»، يا «روحيات پيامبر از شادي و غمگيني در كتاب او اثر گذاشته است»، و يا «برخي از آيات قرآن از فصاحت و بلاغت بالاتري برخوردار نيست، و مربوط به روحيات و شجره‌اي است كه اين ميوه از آن چيده شده است»!!
آيا اين جمله‌ها و اين نكته‌ها به هر نحوي كه توجيه كنيم به ايمان جوانان كمك مي‌كند يا خرمن ايمان آنان را آتش مي‌زند؟ جنابعالي انتظار داريد: اين نوع مسائل را برهنه و بدون دليل مطرح كنيد و دوستان شما به سان گذشته نسبت به جنابعالي اظهار علاقه كنند و اگر از آنان بي‌مهري ديديد گله كنيد و بي‌مهري آنان را با دو شعر بدرقه فرماييد:
نمي‌كنم گله‌اي ليك ابر رحمت دوست به كشتزار جگر تشنگان نداد نمي
چرا به يك ني قندش نمي‌خرند آن كس كه كرد صد شكر افشان از ني قلمي
ولي دوستان در جواب شما مي‌گويند:
تو خود گر كني اختر خويش را بد مدار از فلك چشم نيك اختري را!
از اين تذكرات و يادآوري‌هاي خالصانه بگذارم و برگردم به مطالبي كه در مصاحبه دوم و ناظر به نقد اينجانب بيان فرموده‌ايد و موارد مهم آنها را بررسي كنم:

1. حقيقت وحي در اين مصاحبه؟
واقعيت وحي در اين مصاحبه در چند جمله بيان شده است كه برخي را مي‌آوريم:
الف) قرآن ميوة شجرة طيبة شخصيت محمد(ص) بود كه به اذن خدا ثمربخشي كرد،«توتي أُكلها كلّ حين بإذن ربها» و اين عين نزول وحي و تصرف الهي است.
در جاي ديگر مي‌فرماييد: «آن محمد كه فاعل و قابل وحي است، بشري است مؤيد و مطهر و لذا «ازكوزه همان برون تراود كه در اوست» و ازشجرة طيبه وجود او جز ميوه‌اي طيب بر خواهد خاست.
در جاي سومي مي‌فرماييد: «همين است معناي آن كه وحي و جبرئيل تابع شخصيت پيامبر بودند و... قوة خيال پيامبر در فرايند وحي دخالت مي‌كند... و شخصيت بشري تاريخي محمد(ص) در قرآن همه جا جلوه‌گر است.
باز در جاي ديگر مي‌فرماييد: پيامبر اسلام در فرايند وحي موضوعيت دارد، نه طريقيت و بشري است كه قرآن بر او نازل و از او جاري شده است و هردو تعبير درمتن قرآن آمده است. دو قيد «نزول» و «بشريت»در عميق‌ترين لايه‌هاي وي نزول دارند و بدون توجه به اين دو صفت مهم نمي‌توان وحي تفسيري خودپسند عرضه كرد.

تحليل
ما به همين بخش‌ها از سخنان جنابعالي بسنده مي‌كنيم، آنگاه «وحي محمدي»(قرآن) را به داوري مي‌پذيريم تا او در صحت اين تفسير خردپسند!!! قضاوت كند:
قرآن اين نظريه را به شدت رد مي‌كند. قرآن هرگز براي پيامبر نه موضوعيت قائل است و نه كلام خدا را ميوة درخت پيامبر مي‌داند، بلكه «وحي قرآني» مي‌گويد هر چه هست بدون دست‌خوردگي و بدون تصرف و بدون اين كه با افكار و انديشه‌هاي بشري پيامبر آميخته شود، زلال وحي را بر زبان او جاري ساخته است:
«و كذلك أوحينا إليك قرآناً عربياً».(شوري/7)
«انا أنزلناه قرآناً عربياً».(يوسف/2)
«و لقد أوحي إلي هذا القرآن لانذركم به و من بلغ».(آل‌عمران/19)
«و لا تعجل بالقرآن من قبل أن يقضي إليك وحيه».(طه/114)
«قل إنما أتبع ما يحوي إلي من ربي».(اعراف/203)
قرآن اصرار مي‌ورزند كه وحي الهي را از هرنوع آميختگي به سخن غير خدا حتي روحيات پاك و متعالي پيامبر گرامي مصون بدارد، در حالي كه شما بر عكس آن اصرار مي‌ورزيد، به اين آيات ياد شده در زير توجه بفرمايد:
«ولو كان من عند غيرالله لوجدوا فيه اختلافاً كثراً».(نساء/82)
خواهشمندم در كلمة «من عند غيرالله» دقت كنيد. هرگاه قرآن ميوة شجره طيبه است، قطعاً ميوه از شجره متأثر خواهد بود، در اين صورت، از حالت زلالي بيرون آمده و وحي الهي آميزة بشري پيدا خواهد كرد.
لابدّ مصاحبه آقاي كاردينال «جان يوس تووان» مسئول گفتگو با مسلمانان در واتيكان را خوانده‌ايد كه مي‌گفت: «من حاضر به گفتگوي ديني با مسلمانان نيستم، زيرا آنان اصلي را پذيرفته‌اند كه ما نپذيرفته‌ايم. آنان مي‌گويند: وحي الهي بدون دست‌خوردگي و به صورت زلال از مقام ربوبي بر قلب رسول خدا و آنگاه بر زبان او وارد شده و دست‌نخورده به دست آنها رسيده است.
ولي نظرية شما كه وحي الهي راميوه شجره طيبه وجود پيامبر مي‌داند، هر چند اين شجره را خدا كاشته باشد، سرانجام وحي را از حالت زلالي و دست‌‌نخوردگي بيرون آورده و رنگ بشري به آن مي‌دهد.
آيا گفتار شما شبيه سخن آن كاردينال نيست؟ شما گفته‌ايد:
«ساده‌تر تصوير باغبان و درخت است. باغبان بذر مي‌كارد و درخت، ميوه مي‌دهد و اين ميوه همه چيزش از رنگ و عطر و شكل‌گرفته تا ويتامين‌ها و قندهايش مديون و مرهون درختي است كه از آن بر مي‌آيد. درختي كه در خاك ويژه‌اي نشسته و نور و غذا و هواي ويژه‌اي مي‌نوشد».
هر گاه وحي الهي ميوه شجره طيبه وجود محمدي باشد، و شخصيت او حالت فاعلي و قابلي دارد، پس چرا بر مطلب يادشده در زير تأكيد مي‌كند:
به پيامبر خطاب مي‌كند: «لا تحرك به لسانك لتعجل به*إن علينا جمعه و قرآنه*فإذا قراناه فاتبع قرآنه* ثم إن علينا بيانه».(قيامت/16ـ19)
حاصل مفاد آيات اين است: اي پيامبر زبانت را به خاطر عجله براي خواندن قرآن حركت مده، زيرا جمع‌آوري و خواندن آن بر عهدة ماست، پس هرگاه آن را تلاوت كردي از خواندن آن پيروي كن، حتي بيان و توضيح آن برعهدة ماست.
هرگاه واقعاً معاني از خدا و صورت از پيامبر است، پس اين همه نهي از عجله در قرائت، و امر به پيروي از تلاوت جبرئيل، چيست؟ هر گاه پيامبر با اختيار و آگاهي خود، آنچه را از وحي مي‌گرفت، در اين قالب مي‌ريخت، ديگر شتابزدگي در تلاوت آن، چه معني دارد و چرا قرآن مي‌فرمايد: «از تلاوت جبرئيل پيروي كن»؟ دقت در اين ايات نشان مي‌دهد كه زلال وحي با همان مفاهيم و الفاظ كه از نظر حكيمان الهي نوعي تنزل «غيب به شهود» است بر قلب رسول خدا فرود آمده و بر زبان او جاي شده و هيچ فردي در فاعليت قرآن مؤثر نبوده است.
آيا با اين وصف صحيح است كه بگوييم «پيامبر در وحي نقش فاعلي داشته» و موضوعيت دارد.
اين نوع نظريه‌ها هر چند با نيت پاك عرضه شود، نتيجة آن كمك به كساني است كه از مقام و موقعيت وحي مي‌كاهند تا كم‌كم به آن آب و رنگ بشري بدهند و سپس انديشه‌هاي خود را در كنار انديشه‌هاي وحي الهي قرار داده و به تدريج منزلت وحي الهي را كمرنگ سازند؟
جناب آقاي سروش! شما «تجربه‌هاي ديني عارفان» را مكمل و بسط‌دهنده «تجربه ديني» پيامبر مي‌دانيد، و از اين طريق مرز بين وحي نبوي را با وحي عارفان از ميان مي‌بريد و در كتاب «تجربه ديني» حتي نوشته‌ايد:
«چون وحي، تجربه ديني است، و تجربه ديني درباره ديگر انسان‌ها نيز روي مي‌دهد، پس تجارب ديني ديگر نيز، به فربهي و غناي دين مي‌افزايد و با گذشت زمان، دين بسط و گسترش پيدا مي‌يابد، از اين رو تجربه‌اي ديني عارفان، مكمل و بسط‌دهنده تجربه ديني پيامبر است، و در نتيجه دين خدا رفته‌رفته، پخته‌تر مي‌گردد. اين بسط و گسترش در معرفت ديني بلكه درخود دين و شريعت صورت مي‌گيرد.(تجربه ديني، ص 28)
بنابراين آيين اسلام از اصول و فروع در طول اين چهارده قرن فربه شده و در نتيجه آميزه است از تجربه نبوي، و تجربه عارفان. آيا واقعاً چنين است؟!
با كمال ارجي كه عرفان و عارف دارند اما شطحات برخي از عارفان را نقطه مقابل توحيد قرآن مي‌دانيم. آنجا عارفي جهان امكاني را عين خدا مي‌داند، و مي‌گويد: الحمدلله خلق الأشياء و هو عينها» يا آنجا كه مولوي، واجب و ممكن را پيش از بسط يك چيز مي‌داند، كه بعداً، ميان آن دو جدايي فتاده است چنان كه مي‌گويد:
منبسط بوديم و يك گوهر همه بي سر و بي پا بُديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب بي‌گره بوديم و صافي همچو آب
چون به صورت‌آور آن نور سره شد عدد چون سايه‌هاي كنگره
كنگره ويران كنيد از منجنيق تا رود فرق از ميان اين فريق
من مايل به قلم‌فرسايي در اين موارد نيستم وگرنه تضاد تجربه نبوي ـ به اصطلاح حضرت عالي ـ با تجربه عارفان در مواردي فزون‌تر از آن است كه در اين نامه بگنجد.


2. محمد(ص) بشر است
در اين مصاحبه حتي در عنوان آن بر بشر بودن پيامبر تأكيد شده است، و اين جا شگفت است. مگر كسي بشر بدون او را انكاركرده است؟ بايد واقعيت پيامبر را در اين جمله جستجوكرد كه: «قل انما أنا بشر مثلكم يوحي إلي...».(كهف/110)
اين جمله از آيه براي پيامبر دو موقعيت قائل است:
1.بشري است مانند ديگر بشرها.
2.بر او وحي مي‌شود.
بخش اول، جنبة اشتراك پيامبر با ساير انسان‌هاست و آن را مي‌توان با اصول مادي‌گري تجزيه و تحليل كرد.
بخش دوم، جنبه وحياني و غيبي است، و آن قابل اندازه‌گيري و تجزيه و تحليل به وسيلة ابزار و ادوات مادي نيست، و به اصطلاح از مقولة «غيب» است، و درك كنه آن از توانايي انسان بيرون است، و بايد به آن ايمان آورد، چنان كه مي‌فرمايد: «الذين يؤمنون بالغيب».(بقره/3)
اصولاً قرآن، مسائلي را به عنوان «شهادت» و «غيب» مطرح مي‌كند، هر چند هر دو، نسبت به خدا شهود و شهادت است، اما نسبت به ما انسان‌هاي محدود، برخي شهود و برخي ديگر غيب است. يك رشته واقعيات از آن نظر غيب است كه ما حس شناخت آن را نداريم، از افق انديشه ما دور است، مانند جهان برزخ، قيامت، و نبوت و وحي، بايد اينها را با صفات آنها و نشانه‌هاي آنها شناخت، نه با جنس و فصل و نه با بيان كنه.
3. مسألة خطيب و بلندگو
شما اعتقاد و باور عمومي مسلمانان را دربارة وحي كه به زلال بودن آن معتقدند و آن را از هر نوع آميختگي به روحيات بشري بالاتر و برتر مي‌دانند، تشبيه به خطيب و بلندگو نموده‌ايد، و در اين زمينه چنين مي‌فرماييد:
«تصويري كه از محمد در ذهن شماست، گويا تصوير خطيب و بلندگو يا ضبط صوت جهت خطيب مي‌گويد و بلندگو آن را پس مي‌دهد، يعني پيامبر چون بلندگو طريقيت و ابزاريت محض دارد. »
با كمال پوزش ما هرگز مقام ربوبي و مقام رسالت را مانند خطيب و بلندگو نمي‌دانيم بلكه معتقديم: «خدا پيام‌ده» و پيامبر «پيام‌آور» است. اما اين پيام‌آوري با بلندگو بودن فرسنگ‌ها فاصله دارد كه هرگز نمي‌توان بين آن دو مشابهتي انديشيد و آن اين كه: اين پيام‌آور بايد از نظر كمالات روحي و معنوي به مراتبي برسد تا گوش او علاوه بر حس مادي، گوش برزخي پيدا كند تا صداي فرشته را بشنود. چشم او چشم برزخي گردد تا صورت فرشته را ببيند و از نظر قدرت روحي به جايي برسد كه در عين اين كه در عالم ماده است، عالم غيب را شهود كند، اما نلرزد و نترسد و خود را نبازد و وحي الهي را دريافت كند، و سر سوزن در آن تصرف نكند و به پيروانش برساند، آيا موقعيت چنين فردي، موقعيت بلندگو است؟
پيامبر و انتظار وحي
يكي از روشن‌ترين گواه‌ها بر اين كه مسألة وحي، ميوه وجود پيامبر(ص) نبوده بلكه تاج افتخاري بر روح و روان او بوده اين است كه پيامبر(ص) در انتظار وحي مي‌نشست. يهوديان به اين بهانه كه مسلمانان به سوي قبله آنان نماز مي‌خواندند، مسلمانان را سرزنش مي‌كردند وپيامبر الهي در اين مورد، انتظار داشت پاسخ قطعي از جانب خدا بشنود و پيوسته درانتظار وحي بود، و رو به آسمان مي‌كرد، و روح و روانش با عالم بالا پيوند مي‌خورد تا در اين‌باره از طرف خدا وحيي پديد آيد چنانچه مي‌فرمايد: «قد تري تقلب وجهك في السماء فلنولينك قبله ترضيها فول وجهك شطر المسجد الحرام وحيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره. . . »(بقره / 144)
«نگاه‌هاي انتظارآميز تو را به سوي آسمان(براي تعيين قبله نهايي) مي‌بينم. اكنون تو را به سوي قبله‌اي كه از آن خشنود مي‌شوي مي‌گردانيم، پس روي خود را به سوي مسجدالحرام كن و هر كجا كه باشيد روي خود را به سوي آن بگردانيد.»
از يكي از عارفان بزرگ نقل فرموديد كه جبرئيل را هم پيامبر(ص) نازل مي‌كرد. ما بيش از 14سال در محضر آن عارف بزرگ درس خوانديم و انديشه‌هاي علمي او را چاپ و منتشر كرده‌ايم. من خاطر ندارم كه چنين جمله‌اي فرموده باشد، و اگر هم گفته، سخن او قبل و بعدي داشته كه مقصود او را روشن مي‌كرده وگرنه آن عارف سالك كه در جهان اسلام، انقلاب عظيمي برپا كرد برخلاف قرآن سخن نمي‌گويد. قرآن درباره نزول فرشتگان يادآور مي‌شود كه نزول آنها به امر خدا است نه به امر پيامبر(ص) چنان‌كه مي‌فرمايد: «ومانتنزل الابامرربك»(مريم/64)، جز به فرمان پروردگار تو نازل نمي‌شويم.
و شايد مقصود آن عارف بزرگ اين است كه بر اثر دعاي پيامبر(ص) و درخواست او جبرئيل شرفياب محضرش شد.
در سال هشتم بعثت، مشركان قريش با يهود خيبر تماس گرفتند و چون آنها را دانايان شرايع پيشين مي‌دانستند، از نبوت حضرت محمد(ص) سؤال كردند، آنان گفتند: سه مطلب را از او سؤال كنيد، اگر پاسخي صحيح داد آن نشانه نبوت اوست.
سه سؤال آنان مربوط به اصحاب كهف و ذوالقرنين وروح بود، پيامبر گرامي(ص) در پاسخ به آنان در انتظار وحي نشست، نه اين‌كه فوراً ميوه‌اي از شجرة وجودش بچيند و دربارة آنان سخن بگويد. لذا وحي الهي او را چنين مورد خطاب قرار داد: «يسالونك عن ذي القرنين قل سآتلوا عليكم منه ذكرا».(كهف/83)
«از تو درباره ذوالقرنين مي‌پرسند، بگو بزودي بخشي از سرگذشت او را براي شما بازگو خواهم كرد».
آنگه دربارة سؤال سوم فرمود: «يسآلونك عن الروح قل الروح من امر ربي وما اوتيتم من العلم الا قليلا»(اسراء/85) «از تو درباره روح سؤال مي‌كنند، بگو: روح از فرمان پروردگار من است و جز اندكي از دانش به شما داده نشده است».
تصور مي‌كنم اين همه آيات كه به درستي نظريه عموم مفسران گواهي مي‌دهد براي اثبات آن كافي باشد. برگرديم به موضوع ديگر:
4. پيامبر، نه دانشمند؟
جنابعالي در هر دو مصاحبه صريحا و تلويحا «پيامبر ص) را نبي مي‌دانيد نه دانشمند».
البته اين هم از همان سخن‌هاي دو پهلو است. جمله «نبي است» ترفيع مقام است، «نه دانشمند». نفي آگاهي او از علوم و دانش‌هاي انساني است و گويا ناآگاهي او را چندان عيب نمي‌دانيد!!، البته «نفي دانشمند» به اين معني كه دانش، بسان دانش انسان‌هاي عادي زاييده فكر او نيست، مورد پذيرش همگان است.


*اكنون مطالبي را تقديم حضورتان مي‌كنم:
قرآن يادآور مي‌شود كه ما اسماء‌را به آدم آموختيم. مسلما مراد از اسماء، الفاظ و عبارات نيست، بلكه حقايق اشياء است به گواه آنكه مي‌فرمايد: «وعلم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم علي الملائكه»: «سپس اسماء را(علم اسرار آفرينش را) به آدم آموخت، سپس آنها را به فرشتگان عرضه كرد» و فرمود: «انبئوني باسماء هؤ‌لاء‌ان كنتم صادقين» اگر راست مي‌گوييد نام‌هاي اينان را براي من بازگو كنيد».
دقت بفرماييد در دو كلمه ذيل:
1ـ «عرضهم».
2ـ «باسماء هؤلاء».
اين ضمائر حاكي از آن است كه اسرار را بر آدم عرضه كرد و او از حقايق اشياء و اسرار آفرينش آگاه است.
اكنون صحيح است كه بگوييم: خاتم پيامبران، اشرف و افضل پيام‌رسانان و آن‌كه شما درباره او چنين سروده‌ايد:
بال در بال ملائك به تماشاي رسولان طاير گلشن قدسي و تو خود عين مطاري
از بسيط‌ترين و پيش پا افتاده‌ترين علوم حتي علوم آن روز آگاه نبوده است.
حديثي را از «فصوص الحكم» از «فص شيثي» چنين نقل كرده‌ايد: «پيامبر اكرم(ص) اعراب را از دخالت در لقاح گياهان و از گرده افشاندن از نخل‌هاي نر بر نخل‌هاي ماده منع مي‌كرد، چون درختان كم بار شدند، به اشتباه خود پي برد و گفت: «شما امور دنيايي را نيكوتر مي‌دانيد، و من كار آخرت را نيكوتر از شما مي‌دانم».
يادآور مي‌شوم اين حديث در صحيح مسلم است، و محققان دربارة اين حديث نقدي دارند و مخلص در كتاب "الحديث النبوي بين الروايه والدرايه" در اين مورد بررسي دارد كه گويا به نظر شما نرسيده است. آيا مضمون اين حديث، با زندگي پيامبر(ص) تطبيق مي‌كند؟ فرض كنيم پيامبر(ص) نه نبي بود و نه دانشمند، اما در هر حال در نقطه‌اي بزرگ شده است كه سرسبد ميوه‌هاي آنان خرما و بيشترين درختان آنجا را نخلها تشكيل مي‌داد، آيا مي‌شود پيامبر(ص) از اين سنت ديرينه الهي كه عرب جاهلي از آن آگاه بود، آگاه نباشد؟ اين به سان آن است كه يك فرد بزرگ شده در مازندران از سنت‌هاي الهي درباره مركبات و برنج آگاه نباشد.
شاگرد ممتاز پيامبر خاتم و اشرف خلايق، اميرمومنان علي ابن ابي‌طالب مي‌گويد «سلوني قبل آن تفقدوني» و مسلما سخن او تنها مربوط به عوالم غيبي نيست بلكه از گستردگي خاصي برخوردار است. آيا علي(ع) از چنين موقعيت علمي برخوردار بود واستاد بزرگوار برخوردار نبود؟! «ما لكم كيف تحكمون»
تكامل يك بعدي عين نقص است
سخنان شما درباره تكامل روحي پيامبر نسبت به عوالم غيبي اگر اغراق آميز نباشد در حد اثبات كمال است، او به جايي مي‌رسد كه جبرئيل را توان همراهي با او نيست. او از نظر قرب به مرحله‌اي مي‌رسد كه فاصله او كمتر از آنچه تصور مي‌شود بوده است، چگونه اين پيامبر تكامل يافته در امور غيبي در جهان شهود در نازل‌ترين درجه قرار مي‌گيرد و آگاهي او دربارة علوم طبيعي و فلكي در حد عرب جاهلي مي‌باشد؟
اين تكامل يك بعدي، به سان اين است كه كودكي قلبش رشد كند اما مغزش و ساير اعضايش به همان حالت بماند. اگر واقعاً آگاهي پيامبر(ص) نسبت به جهان طبيعت در حد عرب جاهلي بود. پس مضمون آيات ياد شده در زير چيست؟ آيا عرب جاهلي از مضمون آيات آگاه بود؟
1ـ «ومن كل شي خلقنازوجين لعلكم تذكرون»(ذاريات/49) «از هر چيز يك جفت آفريديم شايد متذكر شويد»، آيا عرب جاهلي از جفت بودن هر موجود طبيعي و هر ذره از ذرات جهان آگاه بود؟
2ـ «وتري الجبال جامده وهي تمرمرالسحاب صنع الله الذي اتقن كل شي انه بكل شي خبير»(نحل/88)، «كوه‌ها را مي‌بيني و مي‌پنداري كه ساكن و جامدند ولي چون ابر در حركتند، اين آفرينش خداوندي است كه همه چيز را درست و استوار آفريده است. او از كارهايي كه شما انجام مي‌دهيد مسلما آگاه است.» اين آيه مربوط به حركت كوهها در همين جهان است نه در قيامت، به گواه اين‌كه مي‌گويد «صنع الله» و مسلماً روز قيامت روز صنع نيست روز ويراني كوههااست و شايد شما در "نهاد ناآرام" درباره اين آيه سخن گفته باشيد.
3ـ (فلا اقسم برب المشارق والمغارب انا لقادرون...». «سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها كه ما تواناييم...».
آيا عرب جاهلي از تعداد آن مشرقها و مغرب‌ها آگاه بود؟
4ـ «يخلقكم في بطون امّهاتكم خلقاً من بعد خلق في ظلمات ثلاث».(سوره زمر/6)
«او شما را در شكم‌مادران، آفرينشي بعد از آفرينش ديگر در ميان تاريكي‌هاي سه‌گانه مي‌بخشد».
آيا عرب جاهلي از اين نوع آفرينش آگاه بود؟
و همچنين آيه 14 از سورة مؤمنون كه آفرينش انسان را در رحم مادر بيان مي‌كند.
اين نامه گنجايش آن را ندارد كه اعجاز علمي قرآن را در اينجا منعكس كنيم و فكر مي‌كنم مطالعات قبلي شما، نيز در اين موضوع كافي باشد، ولي پيشنهاد دارم كه حداقل كتاب "باد و باران" آقاي بازرگان را مطالعه فرماييد تا روشن شود چگونه ايشان از آيات مربوطه به اين دو پديده اعجاز علمي قرآن را ثابت كرده است؟
5ـ ما من حادث الا وهو مسبوق بماده ومده
در مصاحبه آن عزيز، به اين قاعده فلسفي اشاره شد كه هر حادثي پيش از حدوث مسبوق به ماده و زمان است و طبعا وحي الهي نيز چون حادث است، از اين قادعه مستثني نيست بنابراين نمي‌توان وحي الهي را پيراسته از اين دو دانست.
اين سخن از مولف گرامي "نهاد ناآرام" بسيار بعيد است قاعده ياد شده به شهادت برهان ودليل و كلمات حكميان اسلام مانند صدرالمتالهين و محقق سبزواري و غيرهما، مربوط به حادث مادي است، و ارتباطي به مجردات بالاخص مقوله علم و معرفت و بالاتر از آن وحي الهي ندارد، چگونه اين قاعده بر مجرد تطبيق شده و نتيجه هماهنگ با خواسته گرفته شده است.
6ـ ناسازگاري ظواهر قرآن با علم بشري
از موضوعاتي كه در مصاحبه خود مطرح كرده‌ايد در كتاب تجربه نبوي نيز در اين‌باره گفتگو نموده‌ايد، مساله ناسازگاري ظواهر قرآن با علم بشري است.
بسيار خوشوقتيم كه تعبير ظواهر قرآن را به كار برده‌ايد، نه خود قرآن، و بهتر بود كه مي‌گفتيد ناسازگاري برداشتهاي بشري ما از قرآن با علم بشري.
اصولا بين علم و وحي خطاناپذير كوچكترين تعارضي نمي‌تواند وجود داشته باشد .اگرتعارضي به چشم بخورد يكي از دو علت زير را دارد:
1. دانش بشري دانش تكامل پذير و متحول و روبه رشدي بوده وهيچگاه ثابت و صددرصد صحيح نيست. بنابراين آنچه ما امروز آن را علم مي‌انگاريم، ممكن است فردا تكامل يابد و تغيير كند و تعارض از بين برود.
2. برداشت ما از وحي برداشتي ناقص بوده ونادرستي فهم ما مايه توهم تعارض شده باشد از اين دو جهت نمي‌توان بين اين دو ناسازگاري انديشيد.
مثلا روزگاري مسألة «داروينيسم وتكامل انواع» مطرح گرديد ولرزه بر اندام گروهي از افراد افكند كه با خود فكر مي‌كردند كه نظريه تكامل انواع، چگونه با خلقت مستقل آدم سازگار است؟ زير طبق اين اصل ريشه همه موجودات زنده به يك موجود تك سلولي بر مي‌گردد كه بر اثر تكامل، به صورت انواعي درآمده‌اند، ولي چيزي نگذشت كه «داروينيسم» به «نئو داروينيسم» وآنگاه به نظريه سومي به نام «جهش» يا «موتاسيون» تبديل شد و تازه همگي فرضيه‌اي پيش نبوده و از نظر علمي ثابت نشدند، باش تا صبح دولتش بدمد!
اكنون برمي گرديم به مواردي كه شما آنها را ناسازگاري قلمداد كرديد و شايد قبل از شما ديگران نيز چنين فكري كرده‌اند.
الف) مساله هفت آسمان :
درباره هفت آسمان و به تعبير قرآن «سبع سماوات» مفسران سخناني گفته‌اند ولي بايد توجه نمود كه قرآن درحالي كه از هفت آسمان سخن مي‌گويد ولي هرآنچه را در چشم‌انداز بشر قرار گرفته آسمان دنيا مي‌داند در اين صورت آن شش آسمان در قلمرو رويت بشر امروز نيست چنانكه مي‌فرمايد: «انا زينا السماء الدنيا بمصابيح...». «ما آسمان نزديكتر را با چراغهايي آراستيم و آنها را از رخنه شياطين حفظ كرديم...».
بنابراين، از نظر قرآن آسمان‌هاي ديگر از چشم ما پنهان است و به اميد اين‌كه دانش بشر پيش رود و از آنها هم چيزي را در اختيار بگذارد. اين حقيقت در صورتي روشن مي‌شود كه قرآن عالم ماده و بالاخص عالم بالا را پيوسته درحال گسترش مي‌داند، يعني پيوسته بر عرض و طول جهان افزوده مي‌شود، هرچند براي ما ملموس نباشد چنانكه مي‌فرمايد: «والسماء بنيناها بأيد وانالموسعون»(ذاريات/47). «ماآسمان را به قدرت بنا كرديم و همواره آن را وسعت بخشيديم».
با توجه به اين دو آيه شناخته نشدن بيش از يك آسمان به وسيله علم امروز گواهي بر نفي آسمانهاي ديگر نيست.
ب) مس شيطان
يكي از نقاط ناسازگاري ظواهر قرآن با علم امروز اين است كه ديوانگي معلول را مس شيطان مي‌داند و شما در اين مورد آورده‌ايد:
آيت الله طالقاني پا را فراتر مي‌نهد و در پرتوي از قرآن، در تفسير آيه «كالذي يتخبطه الشيطان من المس»(بقره) آشكارا مي‌گويد: ديوانگي را ناشي از تماس وتصرف جن وشيطان دانستن از عقايد اعراب جاهلي بوده و قرآن به زبان قوم سخن گفته است و اين رايي است كه پاره‌اي از مفسران جديد عرب هم اظهار داشته اند.
اولا، مرحوم طالقاني در تفسير اين آيه سه احتمال نقل كرده است:
الف) ديو زدگي و دچار بيماري صرع واختلات رواني ناشي از آن شدن.
ب) ميكروبي كه در مراكز عصبي نفوذ مي‌كند.
ج) منشاء وسوسه و انگيزنده اوهام و تمنيات.
از اين سه احتمال آنچه بر حسب ظاهر كلام، مورد قبول مرحوم طالقاني است، همان احتمال سوم است؛ به گواه عبارت‌هايي كه قبل از احتمال ياد شده، آورده است، اينك عبارت‌هاي وي: «چون رباخوري، انحراف از مسير انساني و طبيعي است، رباخوار دچار خبط زدگي در انديشه و آشفتگي مي‌شود... وخوي كينه جويي و بدانديشي نسبت به مردم نيز در او راسخ مي‌شود... در هر حال، پيوسته در نگراني و آشفتگي به سر مي‌برد و به خود مي‌پيچد. اين حالات در كردار وگفتار وحركات چشم ودست و پايش نمايان است...»(پرتوي قرآن، ج2 ص252-253) بنابراين عبارت «منشأ وسوسه و انگيزنده اوهام وتمنيات»، اشاره به همين مطالب است. ظاهر اين عبارت دلالت بر اين دارد كه وي همين احتمال را برگزيده است. بنابراين، اين كه مرحوم طالقاني آيه را مطابق فرهنگ عرب جاهلي معنا كرده است، نسبت درستي نيست.
ثانيا: فرض مدخليت شيطان و جن در بيماري صرع و اختلالات عصبي و رواني، با استناد آن به اسباب طبيعي منافات ندارد، زيرا تاثير اسباب غيرطبيعي درحوادث طبيعي در طول اسباب و علل طبيعي است، نه درعرض آنها، چنانكه تأثير اراده الهي در پيدايش حوادث طبيعي كه قابل انكار نيست، به همين شيوه است.
حضرت‌عالي شاگرد مرحوم مطهري هستيد، طبعا اين اصل براي شما مسلم است كه علم بشري يعني علم مستند به لابراتور وتجربه، حق اثبات دارد، نه حق نفي.
علم مي‌تواند بگويد : فلان عامل مادي در جنون مؤثر است، اما حق ندارد بگويد: عامل ديگري در جنون مؤثر نيست، و هيچ بعيد نيست كه در برخي از جنون‌ها عامل غيبي نيز موثر باشد، و به قول مرحوم علامه طباطبايي «آن‌چه آيه بر آن دلالت دارد بيش از اين نيست كه دست كم بعضي از انواع ديوانگي مستند به مس جن است و استناد جنون به عللي چون شيطان، موجب ابطال علل طبيعي نيست، بلكه علل غير طبيعي در طول علل طبيعي هستند نه در عرض آنها».
از همه اينها بگذريم، مجموع آيه چندان معني روشني ندارد كه آن را با علم ناسازگار بدانيم ويا بگوييم كه وحي الهي با منطق مردم آن روز مردم، سخن گفته است.
3. رجم شيطان با شهاب
گفته‌ايد :
«استاد شما علامه سيد محمدحسين طباطبايي در تفسير «الميزان» با صراحت و صداقت علمي تمام در تفسير استراق سمع شياطين و رانده شدنشان با شهاب‌هاي آسماني(سوره صافات/1-10) مي‌گويد: تفاسير همه مفسران پيشين كه مبتني بر علم هيات قديم و ظواهر آيات و روايات بوده، باطل است. امروزه بطلان آنها عيني ويقيني شده است».
شگفتا در اين گفتار علامه طباطبايي چه مشكلي است، جر اين‌كه برداشت مفسران از آيه ناصواب باشد، زيرا هيچگاه نمي‌توان فهم بشري را درتمام موارد صحيح و استوار خواند.
افزون بر اين، يادآور شديم، علم حق اثبات دارد نه نفي. اين مسائل غيبي كه شياطين به وسيله شهابها از نفوذ درآسمان‌ها بازداشته مي‌شوند، مساله غيبي است بالاخص درآنجا كلمه "الملا الاعلي" آمده است: «لا يسمعون الي الملا الاعلي».
قهرا اين "ملا اعلي" يك مقام تجرد و برتر از ماده است. طبعا شهابي كه براي طرد آنان مأمور است، مناسب مقام خود خواهد بود، وتفسير علامه با توجه به اين جملات كه مي‌گويد: «غرض ازآسمان به قرينه(الملا اعلي) شايد عالم ملكوت باشد كه مسكن ملائكه است» درست به نظر مي‌رسد.
چند نصيحت پدرانه:
1. عزيزم شما در اين نامه خود، متجاوز از 40 بيت از مولوي و گاهي از غير او نقل كرده‌ايد وكوشش نموده‌ايد كه مقاصد خود را با مضامين اشعار او تطبيق دهيد، ولي آيا شايسته نبود فارغ التحصيل دبيرستان علوي و شاگرد مطهري درباره تحقيق در حقيقت وحي به خود قرآن مراجعه كند و از خود قرآن اين مساله را بپرسد و با استنطاق آيات، مشكل را حل كند؟
2. اگر من در نامه خود نوشته ام «عواملي در كار است تا از شما بهره كشي كنند» مقصودم اين است كه سخنان جنابعالي در زماني مطرح مي‌شود كه غرب و غربيان كمر بر اهانت به پيامبر اكرم(ص) بسته‌اند و مصاحبه اول و دوم شما درست در زماني مطرح مي‌شود كه نشريات دانماركي، كاريكاتور‌هاي موهن بر ضد پيامبر اسلام را منتشر كرده اند، و نماينده ملحد پارلمان هلند نيز مي‌خواهد با نمايش فيلمي، قرآن را در انظار زشت و ناموجه جلوه دهد.
3. در مصاحبه آمده است: من مايلم پس از بازگشت به ايران در صورت امكان از حضرت آيت الله دعوت كنم تا محيطي امن و آرام، گفتگويي حضوري صورت پذيرد.
من از اين پيشنهاد بسيار خوشحالم، به نشانه آنكه، آن مذاكره حضوري در خانه جناب آقاي فاضل ميبدي، به ابتكار من بوده، هم چنان كه دعوت جنابعالي به ديدار از موسسه امام صادق(ع) به درخواست من صورت پذيرفت، اما من از مناظره به اين معني كه خودنمايي نمايم و خويش را مطرح كنم، بدورم، بلكه آرزوي من اين است كه در محيطي كه شما بپسنديد، بحث وگفتگوي علمي را تا روشن شدن حقايق، ادامه دهيم.
4. در پايان نامه خود آورده ايد: به حكم وظيفه وجداني از حضرت آيت الله مي‌طلبم تا در مقابل انحرافات علمي و اخلاقي نيز ساكت ننشينند واگر ظلم و جفايي برمظلومي مي‌رود، آرام نگيرند، و به پيمان خداوند با عالمان وفادار باشند و با جفاكاران همسويي نكنند و در اين طريق، مثال و اسوه ديگران باشند.
آيا اين جمله ها، بي‌لطفي و بي حرمتي نسبت به اينجانب نيست، كي ما با جفاكاران همسو و هم كاسه بوده‌ايم؟! بنده هشتاد و اندي سال از عمرم مي‌گذرد، از روزي كه خود را شناختم جز با قلم و كتاب، تدريس و تبليغ كاري نداشته ام و پيوسته حديث پيامبر را گوشزد مي‌كردم كه«لن تقدس امه لم يوخذ للمظلوم حقه من الظالم غير متعتع».
ولي توجه داشته باشيد كه امروز ظلمي كه بر رسول خدا و مسلمانان صورت مي‌گيرد، در تاريخ سابقه نداشته است و دولتهاي ظالم و غاصب از يك سو بر شخصيت رسول اكرم و تعليمات بشردوستانه او مي‌تازند و از سوي ديگر حقوق و آزادي‌هاي پيروان او را آ‌شكارا زير پا مي‌گذارند.
اكنون بياييد با هم عهد ببنديم كه در اين كارزار جانب مظلوم را بگيريم و با ستمگر درافتيم و حق مظلوم را بستانيم و با كمال افتحار از مظلوم دفاع كنيم.
قم- موسسه امام صادق(ع)
جعفر سبحاني

|+| نوشته شده توسط پیامبر رحمت در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 15:37 |

نامه مجید مجیدی به دکتر سروش
سلام

این مطلب رو از سایت دکتر سروش آوردم خوندنش مفیده

سکوت در برابر جفای اندیشه‌ورزان دنیاطلب به پیامبر مهربانی جایز نیست

مجیدمجیدی

 

 

 خالق فیلم سینمایی "آواز گنجشک‌ها" عصر امروز پس از گرفتن جایزه فیلم برگزیده انجمن روزنامه‌نگاران مسلمان، با قرائت متنی به جسارت برخی به اصطلاح روشنفکران داخلی به مقام پیامبر مهربانی به شدت انتقاد و از تمام آنان که در مقابل این جفای بی‌نظیر سکوت کرده‌اند گله کرد.

به گزارش خبرنگار مهر، متن کامل یادداشت مجید مجیدی به این شرح است: "خدای را شاکرم که در هیاهوی نغمه‌های ناساز، "آواز گنجشک‌ها" بر گوش‌های بسیار شنیدنی آمد و بر چشم‌های فراوان دیدنی. از انعکاس مثبت فیلم در این مدت کوتاه در میان گروهها و مخاطبان گوناگون سخن نمی‌گویم، اما در مقابل آنان که از تکرار و پیام تکراری فیلم سخن گفته‌اند می‌گویم هیچ ابایی ندارم اعلام کنم فیلم مانند آثار قبلی من "بچه‌های آسمان"، "رنگ خدا"، "باران" و "بید مجنون" باز هم بر فطرت و نهاد پاک انسانی تاکید می‌کند."

وی ادامه می‌دهد: "باز هم سخن از نیاز دنیای امروز یعنی معنویت. بدون تکیه به معنویت ، آنچنانکه در جای جای جهان می‌بینیم. انسان‌ها گرگ‌های درنده‌ای خواهند شد که درندگان وحشی نیز شرمنده ددمنشی‌های آنانند. در شرایطی که جای خالی "خدا" بیش از هر زمان و عصری احساس می‌شود و تاریخ گواه آنکه بدون خدا هر عملی مباح و آزاد است ، باید آزادگان نگران باشند و از آن میان هنرمندان آزاده."

در بخشی دیگر از یادداشت مجیدی می‌خوانیم: "در این صورت چه باک از برچسب "تکرار" که اگر تکرار "مذموم" بود و ناپسند، باید اولین اعتراض و بزرگترین اعتراض را به پیامبران نمود که در طول اعصار و قرون همه سخن تکراری بر زبان رانده‌اند و پیام تکراری "بازگشت به معنویت" را سر داده‌اند. وقتی "آواز گنجشک‌ها" در برلین به نمایش درمی‌آید و استقبال تماشاگران گوناگون و منتقدان ریز و درشت اینچنین بهت‌انگیز و حیرت‌آور می‌شود، من بر این باور استوارتر می‌گردم که اخلاق و معنویت گمشده عصر ماست و این مهم جغرافیا و مکان نمی‌شناسد."

مجیدی می‌نویسد: "اعتراف می‌کنم که نگاه اینچنینی و موفقیت و اقبال آنچنانی را وامدار مکتبی هستم که در آستانه رحلت بزرگ پیامدارش رسول گرامی اسلام (ص) هستیم. وامدار پیامبری که از پس قرن‌ها ندایش را می‌شنوم که فرمود "من مبعوث شدم تا برتری‌ها و مکارم اخلاقی را به اتمام رسانم." وامدار رسول رحمتی که بر نهاد و فطرت پاک انسانی تکیه می‌کرد و می‌فرمود "هر انسانی بر فطرت پاک زاده می‌شود، حتی اگر پدران و مادرانی کافر و مشرک داشته باشد." وامدار پیامبری که نه تنها در عصر خود، که امروز نیز مظلوم و جفادیده است."

خالق "آواز گنجشک‌ها" می‌افزاید: "اگر روزگاری کودکان و دیوانگان سنگش می‌زدند و دندان و پیشانی مبارکش را می‌شکستند و در برابر اندیشمندان دور از خدا شاعر و نادانش می‌خواندند، در جاهلیت نوین نیز مانند جاهلیت اولی داستان تکرار می‌شود. نابخردان و کودک‌صفتان با هجو و کاریکاتور با او به ستیز برمی‌خیزند و اندیشه‌ورزان دنیاطلب شاعر و نادانش می‌خوانند و چون جاهلیت پیشین قرآن را "اساطیر الاولین" می‌دانند."

فیلمساز ایرانی نامزد اسکار می‌نویسد: "آن روز که جشنواره فیلم دانمارک را به خطر بی‌حرمتی به پیامبر مهربانی کنار نهادم، بسیاری آن اقدام را سیاسی و حکومتی خواندند. در دنیای آلوده امروز کار به جایی رسیده که ارزش‌ها ضدارزش شمرده می‌شود و ضدارزش‌ها، ارزش. هر عملی چون به مزاج ما خوش نیاید در توهم خویش به جایی منسوبش می‌کنیم. اگر کسی از اعتقاد و باورش دفاع کند وابسته خوانده می‌شود و اگر آسوده بنشیند تا به مقدساتش بدترین توهین‌ها و ناروایی‌ها صورت گیرد، آزاده است."

مجیدی ادامه می‌دهد: "اینجا می‌گویم که من نه از موضع دفاع از حاکمیت و دولت ـ که می‌دانید مرا با سیاست و سیاست‌پیشگی کاری نیست ـ که از موضع یک مسلمان، یک هنرمند پیرو مکتب اهل بیت، انزجار خود را از آنچه یک به اصطلاح روشنفکر گفته است اعلام می‌کنم و از همه آنان که در مقابل این جفای بی‌نظیر سکوت پیشه کرده‌اند، گله‌مندم."

به باور وی، حالا باید پرسید اگر سیاست‌پیشه نیستیم، چرا وقتی چند کودک‌صفت و دیوانه‌رفتار بیگانه با کاریکاتور به پیامبر ما توهین می‌کنند آن موج به راه می‌افتد، اما امروز که از زبان خودی ناپسندترین نسبت‌ها به آن بزرگ و کتاب هدایتش قرآن داده می‌شود، سکوت همه جا را دربر می‌گیرد و جز یکی دو صدایی کم‌جان هیچکس فریاد نمی‌زند که چرا دوباره از پس قرن‌ها به پیامبر نسبت شاعری می‌دهند و قرآنش را احساسات شاعرانه و خطاپذیر می‌خوانند.

به گزارش مهر ، خالق "رنگ خدا"‌ می‌افزاید: "اگر آن روز که روشنفکران مذهبی عصمت و علم غیب ائمه را زیر سئوال بردند و نفی کردند یا مسلمات تاریخی چون غدیر و شهادت حضرت زهرا (س) را افسانه خواندند یا مانند همین قلم منحرف زیارت جامعه کبیره را "مرامنامه شیعه غالی" برشمردند سکوت نمی‌کردیم، امروز جسارت را به مرحله پیامبر و قرآن نمی‌رساندند تا علنا پیامبر را فردی عامی و ناآگاه و همسنگ افراد جاهلی بدانند و قرآن، کلام الهی را، محصول بشری بخوانند."

مجیدی در پایان یادداشت خود می‌آورد: "کسی که ادعای مولوی‌شناسی می‌کند و برای او بیش از معصومان ارج و اعتبار قائل است، بداند که به حکم مرادش مولوی کافر است؛ گرچه قرآن از لب پیغمبر است / هر که گوید حق نگفت آن کافر است. این همه آوازها از شه بود / گرچه از حلقوم عبدالله بود."

|+| نوشته شده توسط پیامبر رحمت در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 15:7 |

شریعتی - مصدق - بازرگان
سلام

یه مطلب جالب دیدم که واستون می فرستم حتما بخونید

علت مخالفت شما با مصدق، بازرگان و دكتر شريعتى با توجه به خدمات ارزنده‏آنها چيست؟

به نظر ما جايگاه شخصيت و عملكرد دكتر شريعتى به هيچ وجه قابل مقايسه با افرادى از قبيل مصدق و بازرگان كه در صدد تضعيف اسلام بوده و شعار جدايى دين از سياست سر داده و به سمت وابسته نمودن كشور به بيگانگان پيش مى‏رفتند نمى‏باشد. دكتر شريعتى از نويسندگان و شخصيت‏هاى انقلابى برجسته پيش از انقلاب بوده است وى نويسنده‏اى توانا و پرسوز و درد بود كه در دوران خفقان ستمشاهى با بيان و قلم خويش بر بازگشت جوانان به اسلام و قرآن تأكيد مى‏ورزيد. كتاب‏هاى مرحوم دكتر شريعتى اغلب كتاب‏هايى سودمند و خواندنى هستند. در مجموع بايد يك نكته را كاملا مد نظر داشت و آن اين كه: ما به جز قرآن مجيد - كه همه آن را حق و حقيقت دانسته و به آن معتقديم - هيچ كتاب ديگرى (حتى كتاب‏هاى احاديث) را خالى از نقد و نظر نمى‏دانيم. از افلاطون و ارسطو گرفته تا ملاصدرا و دكارت و انيشتين هيچ كدام داراى علم مطلق نبوده و خود نيز چنين ادعايى نداشته‏اند. حال در مورد آثار دكتر شريعتى بيشتر بايد با ديده انصاف و علم به آنها نگريسته شود مطالب مفيد آن استفاده و مواد غير قابل قبول آن نقد گردد. اما در مورد شخصيت ايشان بايد گفت كه مرحوم شريعتى از شخصيت‏هايى است كه روى‏كردهاى كاملاً متفاوتى در برابر آن رخ نموده است:
الف) رويكرد افراطى: در اين گرايش از او چهره‏اى بسيار اغراق آلود ساخته شده و در جايگاه اسلام‏شناسى بديل‏ناپذير و بى‏همتا نشانده شده است.
ب ) رويكرد تفريطى: در اين نگاه نيز از او تصوير مردى ارائه شده است كه اساساً از دايره دين و اسلام خارج گشته و در اسفل‏السافلين منزل گزيده است. به نظر ما هر دو رويكرد ره به ناكجا آباد مى‏برد و قضاوت درست پيرامون شريعتى ظرافت و دقت و جامعيت بالايى هم نسبت به خود او و هم نسبت به مبادى دينى مى‏طلبد. اين نكته را نيز بايد اذعان نمود كه علت هر دو قضاوت فوق را در گفته‏ها و نوشته‏هاى خود دكتر شريعتى مى‏توان يافت، زيرا: الف) برعكس شخصيت‏هايى چون استاد مطهرى كه پس از پختگى و كمال و جامعيت يافتن به گفتار و نوشتار و حركت‏هاى اجتماعى روى‏آورد؛ شريعتى زمانى زبان گشود و قلم به دست گرفت و در سطح جامعه مطرح گرديد كه هنوز نيازمندى علمى بسيارى در حوزه دين و دين‏شناسى داشت. از همين‏رو گاه گرفتار اشتباهات بزرگى مى‏شد و پس از تذكر عالمان و دوستان دانشمندش به تصحيح برخى از مواضع پيشين خود مى‏پرداخت. لذا در مجموعه آنچه از شريعتى باقى مانده است سخنان كاملاً متفاوتى ديده مى‏شود. اين مسأله برخى را به طرفدارى جدى از او مى‏كشاند و برخى را به مخالفت جدى و حتى طرفداران او را نيز به گروه‏هاى متفاوت تقسيم مى‏كند، زيرا هر گروه بخشى از مواضع او را توجه و ملاك داورى قرار مى‏دهند. ب ) شريعتى داراى امتيازاتى بود و گرفتار نقايصى از جمله: 1- داراى شور و نشاط و صاحب زبانى بسيار حماسى و موج آفرين بود. زبان دل‏پذير او همچون مته آرتزين صخره سنگ قلب‏هاى جامعه را مى‏شكافت و از آن سيلى خروشان پديد مى‏آورد. اين پديده باعث مى‏شد كه نسل پرشور و انقلابى شتابان به سوى او گراييده و آرمان خود را در او بجويند. در مقابل، نقص او اين بود كه نسبت به اسلام و علوم دينى از آگاهى ژرف و عميقى برخوردار نبود. او گرچه تابلوى زيبايى از اسلام ارائه كرده است، ولى در اين نگارش هنرى بسيارى از زيبايى‏هاى حقيقى دين محو گرديده و بدلى از انديشه‏هاى غير دينى در لباس دين درخشندگى يافته است. 2- امتياز ديگر او اين بود كه فردى پر احساس و داراى درد و دركى اجتماعى و گرايشات اسلامى بود. در مقابل نقص و اشتباه بزرگ و اساسى او اين بود كه سخت تحت تأثير انديشه‏هاى مكاتب عصر خود مانند تفكرات ماركسيستى و اگزيستانسياليستى بود. اين مسأله انديشه دينى او را دستخوش التقاط مى‏نمود. البته او در مواردى به نقد ماركسيسم نيز مى‏پرداخت، ليكن نفوذ انديشه‏هاى ماركسيستى در ذهن او چنان بود كه ماركسيسم را با همان ادبيات ماركسيستى و تحت تأثير همان نگرش‏ها مورد نقد و چالش قرار مى‏داد و از همانى سر در مى‏آورد كه از آن مى‏گريخت. تصويرى كه شريعتى از اسلام ارائه كرده است در موارد زيادى آلوده به اينگونه افكار است. 3- ديگر امتياز مهم او اين است كه برخلاف ديگر روشنفكران، كه مى‏كوشند دين را از صحنه جامعه بيرون رانده و ميدان را براى سكولاريسم(
Secularism) خالى كنند و دين را به رابطه فردى بين بنده و خدا تقليل دهند، شريعتى دين را در متن جامعه مى‏خواست و از دين در حاشيه و بى‏مسؤوليت سخت گريزان و متنفر بود. ليكن در اين باره نيز گاه گرفتار تك ساحت‏گرايى(Monism) شده و نسبت به مسائل ماورائى و مبدأ و معاد و... بى‏مهرى نشان مى‏داد. تا آنجا كه عالمان بزرگى كه در اين زمينه‏ها به هدايت جامعه و نشر تعاليم اخروى دين پرداخته‏اند را گرفتار طعن و تمسخر مى‏ساخت. طرفداران و دوست‏داران شريعتى نيز به دو گروه عمده تقسيم گرديدند: 1- كسانى كه از شريعتى شور و شتاب و خيزش گرفتند و شريعتى در آنان نقش شتابگرى پرتوان ايفا نمود اما در پرتو هدايت‏گرى‏هاى دقيق و عالمانه شهيد مطهرى به بينش ژرف دست يافته و لاجرم بنيادهاى عقيدتى خود را بر انديشه شريعتى استوار نساختند، هر چند از سخنان خوب و قابل پذيرش او به گرمى استقبال كردند. اين گروه با انديشه مطهرى در عصر تاريكى‏هاى حكومت جهل و ظلم و پستى در ظلمت شب فائق آمده و راه يافتندو با موتور شريعتى به حركت خود شتاب و سرعت بخشيدند. البته اين‏ها همه قبل از نفوذ گسترده حركت حضرت امام‏بود كه همه را تحت‏الشعاع قرار داده و منبع نور و انرژى‏و گرما و حركت و جنبشى سهمگين در ميان تمام سطوح و طبقات اجتماعى شد. 2- گروهى كه همه چيز خود را از شريعتى مى‏خواستند. اين گروه به راستى در نيافتند كه هر چند مى‏توانند از شور و حماسه شريعتى و دانش اجتماعى او بهره گيرند، ليكن به اشتباه او را يك اسلام شناس تلقى كردند، در حالى كه بين آگاهى‏هاى اسلامى شريعتى و يك اسلام‏شناسى متين و ژرف و راستين فاصله بسيارى وجود داشت. در واقع بعد ممتاز شخصيت شريعتى آنان را گرفتار مغالطه جزء و كل نمود و با ديدن آن امتيازات پنداشتند كه همه چيز در انديشه و افكار او نهفته است. ديرى نپاييد كه اين گروه‏ها گرفتار انحرافات بزرگى شدند تا آنجا كه از ديالكتيك توحيدى دم زده و به اسلام ماركسيستى روى آوردند.
براى آگاهى بيشتر ر.ك: 1- حماسه حسينى، ج 3، شهيد مطهرى. 2- درباره ديدگاه شهيد مطهرى پيرامون «اسلام‏شناسى» دكتر شريعتى كتاب «استاد مطهرى و روشنفكران» معرفى مى‏گردد. محتواى غالب اين كتاب يادداشت‏هاى شخصى استاد مطهرى است و داراى زبان وادبيات و نظم و نسق يك كتاب عالمانه در حد استاد مطهرى نيست، ليكن در عين حال مى‏توان از اين طريق به برخى از ژرفكاوى‏ها و ديدگاه‏هاى استاد در اين زمينه دست يافت. دكتر مصدق در طول حيات سياسى خود رويكردهاى متفاوتى داشته است. وى در برخى موارد خدماتى انجام داد. و در مواردى مطابق ميل دشمنان ملت عمل نموده و ضربه‏هايى به جريانات انقلابى كشور وارد كرده است. حضرت امام(ره) در مورد مصدق مى‏فرمايند: «... يك گروهى كه از اولش باطل بودند من از آن ريشه‏هايش مى‏دانم، يك گروهى كه با اسلام و روحانيت اسلام سرسخت مخالف بودند. از اولش هم مخالف بودند، اولش هم وقتى كه مرحوم آيت‏اللَّه‏كاشانى ديد كه اينها خلاف دارند مى‏كنند و صحبت كرد، اينها كارى كردند كه يك سگى را نزديك مجلس عينك به آن زدند اسمش را آيت‏اللَّه‏گذاشته بودند. اين در زمان آن بود كه اينها فخر مى‏كنند به وجود او، او هم مسلم نبود من در آن روز در منزل يكى از علماى تهران بودم كه اين خبر را شنيدم كه يك سگى را عينك زدند و به اسم آيت‏اللَّه‏توى خيابان‏ها مى‏گردانند، من به آن آقا عرض كردم كه اين ديگر مخالفت با شخص نيست، اين سيلى خواهد خورد و طولى نكشيد كه سيلى را خورد و اگر مانده بود سيلى را بر اسلام مى‏زد. اينها تفاله‏هاى آن جمعيت هستند كه حالا قصاص را، حكم ضرورى اسلام را غيرانسانى مى‏خوانند»، (صحيفه نور، ج 15، ص 15).
آشنايى با عملكرد و شخصيت بازرگان ارتباط تنگاتنگى با نهضت آزادى دارد، لذا براى آشنايى با وضعيت اين نهضت، مرورى بر چگونگى پيدايش، اهداف، عملكرد و مواضع آن در برابر انقلاب و اصول و آرمان‏هاى اسلامى و انقلابى لازم است. چنين تحقيقى طبيعتاً در اين مختصر نمى‏گنجد؛ ليكن به اختصار و فشرده، نكاتى را به آگاهى مى‏رساند: 1- اين تشكيلات اساساً بر پايه انديشه‏هاى دكتر مصدق و با كسب نظر از وى به وجود آمده است. مهندس بازرگان در اين‏باره مى‏گويد: «تشكيلات و پايه‏هاى اصلى نهضت را با كسب نظر از آقاى دكتر مصدق ريخته‏اند...»، (مجله روشنفكر، 25 خرداد سال 40). در مرامنامه نهضت آمده است: «ما مسلمان، ايرانى، تابع قانون اساسى [زمان شاه‏] و مصدقى هستيم»، (خط سازش 1/252) بازرگان‏. 2- گرايش دينى و اسلامى در نهضت نقش درجه دوم و ابزارى دارند و مليت گرايى بر آن تقدم و پيشى دارد. بازرگان يكى از تفاوت‏هاى حساس و ظريف بين نهضت آزادى و نيروهاى انقلابى را اين مى‏دانست كه امام و انقلابيون خواستار اسلام و خدمت به دين بودند؛ ولى نهضت آزادى ايران‏گرا بود. گروه اول از امكانات و ابزارهاى موجود در ايران جهت اعتلاى دين استفاده مى‏كردند و گروه دوم دين را وسيله خدمت به ايران و اهداف اساسى خود قرار مى‏دادند. براى آگاهى بيشتر ر.ك: اطلاعيه نهضت آزادى 27 خرداد 1360 و نيز: خط سازش، ج 1، ص 288. 3- نهضت آزادى داراى شيوه‏اى سازشكارانه بوده و هرگز موافق با مبارزه انقلابى و سرنگونى رژيم طاغوت نبوده است؛ بلكه معتقد بود شاه بايد سلطنت كند نه حكومت و هم‏اكنون هم بزرگ‏ترين منادى سازش با آمريكا مى‏باشد. 4- نهضت آزادى به تدريج در طول حيات خود از روحانيت فاصله گرفت و نه تنها در مسائل سياسى و اجتماعى؛ بلكه اساساً در دين‏شناسى و تفسير قرآن و فهم دين، رويكردى گسسته از عالمان و دين‏شناسان برگزيده و به جاى مطالعه در دين از طريق متدلوژى خاص خود به تأويل و تفسير قرآن از طريق تأويل و متدلوژى علوم تجربى و تفسير به رأى پرداخت و بدين‏وسيله نوعى انديشه التقاطى در دين را رواج داد كه اولين ثمره آن پيدايش سازمان مجاهدين خلق و گرايش آنان به سوى انديشه‏هاى ماركسيستى بود. البته در عين حال اين نهضت با روحانيونى مانند مرحوم شريعتمدارى رابطه خود را مستحكم ساخته و او را به عنوان مرجع معرفى مى‏كردند؛ ولى هرگز حضرت امام را به عنوان مرجع دينى معرفى نكردند. 5- در جريان اشغال لانه جاسوسى آمريكا كه در واكنش به توطئه‏هاى آمريكا در براندازى نظام صورت گرفت و پس از افشاى اسناد ارتباط برخى از رهبران نهضت آزادى با آمريكا (مانند بازرگان، يزدى، ميناچى، امير انتظام، سنجابى، نزيه، مقدم مراغه‏اى و قطب‏زاده) نهضت آزادى دانشجويان پيرو خط امام را پيرو خط شيطان خواند، (اسناد نهضت آزادى، ج 11، ص 207). 6- در جريان جنگ تحميلى عليه انقلاب، نهضت آزادى به جاى پيوستن به صفوف جنگ و مبارزه و يا تشويق مجاهدان جان بر كف، برعكس با دشمنان همسويى نموده و حضرت امام را جنگ طلب معرفى مى‏كردند. گذشته از اختلاف‏هاى فكرى، عقيدتى و نحوه برداشت از اسلام، بين رهبران نهضت آزادى با امام (ره) و نيروهاى انقلاب، اختلاف‏هاى سياسى در نحوه اداره حكومت، قضاياى انقلاب و حوادث سياسى پس از انقلاب سبب گرديد كه هر روز جدايى و اختلاف بين امام(ره) و نيروهاى انقلاب با نهضت آزادى و رهبران آن در قالب دولت موقت بيشتر شود. در اين جا به برخى از اين اختلاف‏ها اشاره مى‏نماييم: 1- عدم توجه بازرگان به فرمان نخست وزيرى حضرت امام(ره) مبنى بر استفاده از تمام نيروها و پرهيز از انتخاب اعضاى كابينه از يك گرايش سياسى و گروهى خاص؛ اين اقدام سبب گرديد كه نيروهاى حزب الله، به مخالفت با بازرگان برخاسته و عمل او را غير قابل تحمل قلمداد نمايند. 2- امام (ره) نوع حكومت را جمهورى اسلامى مطرح نمودند؛ اما بازرگان و نهضتى‏ها بر حكومت جمهورى دموكراتيك تاكيد داشتند. پس از تصويب جمهورى اسلامى،در 12 فروردين 1358 به وسيله مردم و بعدها تصريح قانون اساسى، بر كلمه جمهورى اسلامى و تأييد مردم؛ نهضتى‏ها حتى تا زمان حال نيز، در فراق حكومت دموكراتيك (جمهورى دموكراتيك)سوگوار هستند و اين اختلافِ برداشت بازرگان و نهضتى‏ها در مقابل امام (ره) و انقلابيون درباره جمهورى اسلامى، شكافى عميق براى آغاز اختلاف‏ها محسوب مى‏شد. 3- مخالفت بازرگان و نهضتى‏ها با مجلس خبرگان و تأكيد و ارائه طرح تشكيل مجلس مؤسسان به جاى آن؛ اين طرح با مخالفت صريح امام، به شكست انجاميد. 4- مخالفت با اصل ولايت و حاكميت فقيه و فقه در جمهورى اسلامى ايران. 5 - مخالفت با برخى از اصول حقوقى و جزايى اسلام، مانند اصل قصاص و يا حدود و... به دليل مغايرت با حقوق بشر و سازمان‏هاى جزايى بين‏المللى! 6- مخالفت با شعار صدور انقلاب. 7- مخالفت با حمايت از نهضت‏هاى آزادى‏بخش. 8 - مخالفت با چگونگى برخورد با ضد انقلاب و نيز مخالفت با اعدام ژنرال‏هاى خونريز و سران فاسد رژيم گذشته. 9- مخالفت بر سر چگونگى ارتباط و برخورد با آمريكا و نيز مخالفت با اشغال لانه جاسوسى آمريكا كه در نهايت، سبب استعفاى بازرگان و انحلال دولت موقت گرديد. 10- اختلاف بر سر تفسير سياست نه شرقى و نه غربى امام(ره)؛ ( بازرگان از اين سياست امام، برداشت موازنه منفى دكتر مصدق را داشت) . 11- مخالفت رهبران نهضت آزادى و دولت موقت با سپاه پاسداران، كميته‏ها و نهادهاى انقلابى. 12- ملاقات وزير امور خارجه دولت موقت (ابراهيم يزدى) با برژيسنكى، مشاور امنيت ملى كارتر، رئيس جمهور وقت آمريكا، سبب گرديد كه نيروهاى انقلابى به مخالفت صريح با اين جريان برخيزند؛ چرا كه اين ملاقات‏ها سبب خرد شدن چهره ضد استكبارى جمهورى اسلامى مى‏گرديد. 13- شركت برخى از نهضتى‏ها (مانند قطب‏زاده، امير انتظام و ديگران) در كودتاى طبس و نوژه. با توجه به وجود چنين اختلاف‏هايى بين امام، نيروهاى انقلابى و حزب الله با رهبران نهضت آزادى، دولت موقت، ملى گرايان و ليبرال‏ها؛ موفقيت و پيروزى با امام(ره) و نيروهاى انقلابى بود، و پس از طى يك بحران، نهضت آزادى، بازرگان و ياران و هواداران او به صورت رسمى از صحنه حكومت ،قدرت و سياست بركنار شدند. اما اين پايان كار نهضت آزادى نبود؛ زيرا پس از قضاياى دولت موقت و بركنارى جناح ميانه‏روى ليبرال از صحنه سياسى كشور و حاكميت رسمى حزب الله بر كشور از سال 1360، نهضت آزادى رفته رفته از انقلاب، امام و نيروهاى انقلاب دور گشته و تبديل به يك نيروى اپوزيسيون شد و به نوعى در وحدت تاكتيكى و عملى به نيروهاى ضد انقلاب و منافقين نزديك شد و اين نزديكى تا آن جا ادامه يافت كه اعلاميه‏ها و سخنرانى‏هاى رهبران نهضت در روزنامه‏ها، مجلات و راديو و تلويزيونِ ضد انقلاب عراق و آمريكا پخش مى‏گرديد. گرچه نهضت آزادى با ديگر نيروهاى ضد انقلاب، اعم از چپ و راست، داراى اختلاف فكرى و بينشى بود، اما داشتن هدف مشترك؛، يعنى، مقابله و مخالفت با انقلاب و رهبران آن و به خصوص روحانيت، همه نيروهاى اپوزيسيون را در عمل، به مواضع واحد و مشترك رسانيد. بنابر اين، در اين مواضع مشترك، نهضت آزادى، در كنار منافقين، ملى گرايان، سلطنت‏طلب‏ها، توده‏اى‏ها و ديگر چپى‏ها قرار گرفت. البته بايد انصاف داد كه اگر نهضت آزادى در مقابله با رژيم گذشته به مبارزه مسلحانه اعتقادى نداشت، در مقابله با جمهورى اسلامى نيز بر عقيده خود ثابت قدم مانده و به روش مبارزه مسلحانه مجهز نشد و تنها به مبارزه سياسى بر ضد جمهورى اسلامى پرداخت. برخى از ويژگى‏هاى فكرى نهضت آزادى عبارت است از: 1- شيفته و مجذوب فرهنگ و تمدن مغرب زمين. 2- گرايش و تمايل به ارتباط با آمريكا و غرب. 3- اعتقاد به اصالت فرد و آزادى‏هاى فردى. 4- علم گرايى و تأكيد بر علوم تجربى و حسى و بى اعتنايى به علوم عقلى و فلسفى. 5 - تفسير علمى، تجربى و حسى از قرآن، روايات و متون دينى و تأكيد بر روش تجربى در فهم متون دينى. 6- اعتقاد به دين و مذهب، به عنوان امرى فردى، جزيى و تجربى. 7- اعتقاد به جدايى دين از سياست ( به خصوص پس از حوادث سال‏هاى بعد از انقلاب) 8 - نفى حكومت دينى و نظام ولايت فقيه. 9- پيروى از انديشه‏هاى دكتر مصدق در عرصه سياست و حكومت. 10- پيروى از انديشه تسامح و تساهل در تمام ابعاد. 11- ملى گرايى و ناسيوناليسم افراطى و اعتقاد به مليت و ايران، در مقابل اسلام و به عبارت ديگر تقدم ايران بر اسلام. 12- اعتقاد به دموكراسى و آزادى به شيوه غربى. در پايان لازم به ذكر است كه حضرت امام(ره) طى نامه‏اى به وزير كشور وقت (آقاى محتشمى) نوشتند: بسم الله الرحمن الرحيم جناب حجت الاسلام آقاى محتشمى، وزير محترم كشور، ايده الله تعالى در موضوع نهضت به اصطلاح آزادى، مسائل فراوانى است كه بررسى آن محتاج به وقت زياد است. آن چه بايد اجمالاً گفت، آن است كه پرونده اين نهضت و همين طور عملكرد آن در دولت موقت اول انقلاب، شهادت مى‏دهد كه نهضت به اصطلاح آزادى، طرفدار جدى وابستگى كشور ايران به آمريكا است و در اين باره از هيچ كوششى فروگذار نكرده است و حمل به صحت اگر داشته باشد آن است كه شايد آمريكاى جهان خوار را - كه هر چه بدبختى ملت مظلوم ايران و ساير ملت‏هاى تحت سلطه او دارند از ستم كارى او است - بهتر از شوروى ملحد مى‏دانند و اين از اشتباهات آنها است. در هر صورت به حسب اين پرونده‏هاى قطور و نيز ملاقات‏هاى مكرر اعضاى نهضت، چه در منازل خودشان و چه در سفارت آمريكا و به حسب آن چه من مشاهده كردم از انحرافات آنها كه اگر خداى متعالى عنايت نفرموده بود و مدتى در حكومت موقت باقى مانده بودند، ملت‏هاى مظلوم، به ويژه ملت عزيز ما، اكنون در زير چنگال آمريكا و مستشاران او دست و پا مى‏زدند و اسلام عزيز چنان سيلى از اين ستمكاران مى‏خورد كه قرن‏ها سر بلند نمى‏كرد و به حسب امور بسيار ديگر، نهضت به اصطلاح آزادى، صلاحيت براى هيچ امرى از امور دولتى يا قانون گذارى يا قضايى را ندارند و ضرر آنها به اعتبار آن كه متظاهر به اسلام هستند و با اين حربه جوانان عزيز ما را منحرف خواهند كرد و نيز با دخالت بى مورد در تفسير قرآن كريم و احاديث شريفه و تأويل‏هاى جاهلانه، موجب فساد عظيم ممكن است شوند، از ضرر گروهك‏هاى ديگر حتى منافقين - اين فرزندان عزيز مهندس بازرگان - بيشتر و بالاتر است. نهضت آزادى و افراد آن، از اسلام اطلاعى ندارند و با فقه اسلامى آشنا نيستند، از اين جهت، گفتارها و نوشتارهاى آنها كه منتشر كرده‏اند، مستلزم آن است كه دستورات حضرت مولى الموالى، اميرالمؤمنين، را در نصب ولات و اجراى تعزيرات حكومتى كه گاهى بر خلاف احكام اوليه و ثانويه اسلام است، برخلاف اسلام دانسته و آن بزرگوار را - نعوذ بالله - تخطئه، بلكه مرتد بدانند و يا آن كه همه اين امور را از وحى الهى بدانند كه آن هم بر خلاف ضرورت اسلام است. نتيجه آن كه نهضت به اصطلاح آزادى و افراد آن چون موجب گمراهى بسيارى از كسانى كه بى اطلاع از مقاصد شوم آنان هستند مى‏گردند، بايد با آن‏ها برخورد قاطعانه شود و نبايد رسميت داشته باشند. والسلام على من اتبع الهدى توفيق جناب عالى را از خداوند تعالى خواستارم روح الله الموسوى الخمينى براى آگاهى بيشتر ر.ك: 1- لطف الله ميثمى، از نهضت آزادى تا مجاهدين 2- مجتبى سلطانى، خط سازش، نشر سازمان تبليغات اسلامى 3- شهيد سيد عبدالحسين دستغيب، گروهك‏ها، نشر كانون تربيت شيراز 4- دفتر تبليغات اسلامى، نهضت آزادى در انديشه و عمل 5- تاريخ سياسى معاصر ايران، دكتر سيد جلال‏الدين مدنى 6- مصدق‏السلطنه، دكتر آيت در آخر ذكر اين نكته لازم است كه هر چند مصدق و بازرگان خدماتى داشته‏اند ولى اين به هيچ وجه باعث ناديده گرفتن ضربه‏هايى كه از طريق آنها به اسلام و نظام اسلامى و كشرو عزيزمان شد و هنوز برخى گروه‏هاى معاند در صدد بهره‏بردارى از شخصيت آنان مى‏باشند نمى‏شود.

|+| نوشته شده توسط پیامبر رحمت در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 22:47 |

بيست نکته درباره مطالعه کتب شهيد مطهري

چگونه كتب استاد را مطالعه كنيم كه تا انتهاي مسير ثابت قدم و استوار بمانيم ؟

 

آن چه در پي مي‌آيد ، نكاتي چند درباره‌ي مطالعه‌ي آثار شهيد مطهري است . اميد است كه براي خوانندگان گرامي كارگر افتاده و آن‌ها را در پيمودن هر چه صحيح‌تر اين راه ياري كند . البته از خوانندگان عزيز تقاضا دارم ، همه‌ي اين نكات را به دقت خوانده و به كار بندند ، هم چنين از انتخاب روش‌هاي سليقه‌اي هم به شدت پرهيز كنند .

1 . براي پيمودن هر راهي در ابتدا بايد انگيزه‌ي رهرو ، براي پيمودن آن راه به حد بالايي برسد تا اگر موانعي ايجاد شد ، هيچ ترديد و تزلزلي در او پديد نيايد .

بسياري از كساني كه كتب استاد را براي مطالعه انتخاب كرده و خواندن آن‌ها را هم آغاز نموده‌اند ، به دليل نداشتن انگيزه‌ي بالا ، در همان ابتدا به قول خودمان بريده‌اند . دانستن اهميت مطالعه‌ي كتب شهيد مطهري ، بزرگ‌ترين عاملي است كه مي‌تواند ما را با انگيزه‌ي بالايي به طرف اين كتب ارزش‌مند سوق دهد . وظيفه‌ي مقاله‌ي قبلي ، همين ايجاد انگيزه بود .

2 . يكي از عوامل ايست مطالعاتي اين است كه خواننده ، روش‌هاي مطالعه را به صورت مختلط درباره‌ي هر كتابي استفاده مي‌كند . هر كتابي را بايد با روشي متناسب با هدف آن خواند . گاهي هدف حفظ كردن ، گاهي هم فهميدن عميق و دقيق ، در بعضي موارد اطلاع سطحي و در مواردي هم گرفتن ديدگاه ، يا تغيير و تكميل يك ديدگاه قبلي است .

براي فهم بهتر هدف اخير ؛ يعني مطالعه با هدف گرفتن ، تغيير يا تكميل ديدگاه ، به اين مثال توجه نماييد . كسي را تصور كنيد كه نسبت به امام ديدگاهي منفي دارد . او به دليل داشتن چنين ديدگاهي ، نسبت به امام و سخنان ايشان حالت بدي دارد ؛ مثلاً اگر تصوير ايشان را در تلويزيون ببيند ، آن را خاموش مي‌كند و اگر سخنان امام را بشنود ، نه تنها آن را جدي نگرفته ؛ بلكه شايد آن را مسخره هم بكند . اين شخص به راهنمايي يكي از دوستانش كتابي را درباره‌ي امام مطالعه مي‌كند . بعد از خواندن كتاب ، مات و مبهوت مانده و از هر آن چه كه درباره‌ي امام مي‌انديشيده، اظهار پشيماني مي‌كند . اگر بعد از چند ساعت از او بپرسيد از آن چه كه درباره‌ي امام خوانده برايتان بگويد ، او در حالي كه چند صد صفحه كتاب خوانده ، بعد از اندكي سخن گفتن ، ديگر چيزي براي گفتن ندارد ؛ يعني بسياري از مطالب ، در خاطرش باقي نمانده است و اگر چند سال ديگر او را ببينيد و دوباره بخواهيد از آن كتاب ، مطالبي را برايتان بگويد ، شايد هيچ چيزي در ذهنش باقي نمانده باشد ؛ اما شما فكر مي‌كنيد كه چون چيزي از آن كتاب در ذهنش نيست ، مطالعه‌ي كتاب برايش بي‌فايده بوده ؟ مسلم اين چنين نيست . او نسبت به امام ، ديدگاهي منفي داشت كه با خواندن آن كتاب ، نظرش عوض شد ؛ حتي اگر يك كلمه هم در ذهنش باقي نباشد ؛ اما اثر آن باقي است .

ما در مطالعه‌ي كتاب‌هاي استاد مطهري ( حداقل در دور اول ) در پي حفظ تك تك جمله‌ها نيستيم ؛ بلكه در پي‌آن هستيم تا به وسيله‌ي كتاب‌هاي استاد مطهري با چهره‌ي زيباي اسلام آشنا شويم و ديدگاهي نو و مطابق با واقع نسبت به اين دين كامل به دست آوريم . اين آشنايي ، با مطالعه حاصل مي‌شود ؛ حتي اگر جملات و داستان‌هاي كتب در ذهنمان باقي نماند .

با توجه به اين نكته ، به نكات بعدي مي‌پردازيم .

3 . از آن جا كه هدف ما حفظ كردن نيست ؟ پس ، نبايد از فراموشي مطالب هراسي داشته باشيم .

4 . هميشه اين نكته در ذهنمان باشد كه مفيد بودن مطالعه‌ي يك كتاب، فقط در گرو حفظ آن نيست.

5 . حواسمان باشد كه بسياري از مطالب به ضمير ناخودآگاه رفته و در موقعيتي مناسب ؛ مثل بحث يا سؤال يادآوري مي‌شود .

6 . از نوشتن و خلاصه برداري بپرهيزيم . اين كارها سرعت مطالعه را كُند كرده و پس از مدتي انگيزه را كاهش مي‌دهند . اين گونه كارها براي دور دوم مطالعه است كه معمولاً كساني كه موفق به مطالعه‌ي يك دوره از كتب استاد مي‌شوند ، خودشان براي مطالعه‌ي دور دوم احساس نياز مي‌كنند .

7 . تمام تلاشمان اين باشد كه دور اول را به سرعت تمام كنيم .

8 . پيام هر صفحه را بگيريم و بگذريم ؛ پس اگر كلمه يا جمله‌اي برايمان مبهم بود و پيام هم متوقف بر فهم آن نبود ، بدون مكث از آن جمله يا كلمه بگذريم .

 9 . حتماً يك وقت حداقلي براي مطالعه تعيين كنيم و هيچ روزي هم كمتر از آن مطالعه نكنيم ؛ مثلاً هر روز نيم ساعت تا يك ساعت را به مطالعه‌ي آثار شهيد مطهري اختصاص دهيم .

10 . از فرصت‌هاي كم هم براي مطالعه استفاده كنيم . وقت‌هاي مرده را هم جزء اوقات مطالعه قرار دهيم .

11 . يك صفحه مطالعه را هم غنيمت بشماريم كه قطره قطره جمع گردد ، وانگهي دريا شود.

12 . براي اين كه بتوانيم از تمام وقت‌ها براي مطالعه استفاده كنيم ، چه خوب است كه همه جا كتاب استاد را به همراه داشته باشيم . اين كار علاوه بر اين فايده ، در فرهنگ سازي مطالعه‌ي كتب استاد نقش به سزايي دارد .

13 . تشويق يكديگر را فراموش نكنيم .

14 . با يادآوري هدف مطالعه‌ي آثار شهيد مطهري از اين كه ديگران كتاب‌هايي با نام‌هاي قلمبه سلمبه مي‌خوانند ، نگران نباشيم . اين نكته را فراموش نكنيد كه هدف ، به دست آوردن ديدگاهي صحيح نسبت به دين مبين اسلام است كه بدون داشتن چنين ديدگاهي ، خواندن آن كتاب‌ها نه تنها هيچ فايده‌اي ندارد ؛ بلكه مضر هم هست .

15 . اين را هم بدانيم كه فهم كتاب‌هاي بسياري از بزرگان ديگر تا حد زيادي براي غير طلاب آن هم در سطوح بالا ، مشكل و دست نايافتني است . مطالعه‌ي كتاب‌هاي استاد ، ما را براي فهم آن كتب هم آماده مي‌كند .

16 . از مطالعه‌ي كتب متفرقه بپرهيزيم ؛ مگر در موارد اضطراري .

17 . آسان بودن كتاب‌هاي اول ، موجب بي‌اهميتي شما به عمق مطالب نشود . كتاب داستان و راستان كه از ساده‌ترين كتب استاد است ، از عميق‌ترين كتاب‌هاي ايشان نيز هست كه جايزه‌ي بين‌المللي يونسكو را به خود اختصاص داده .[1]

18 . نكته‌ي بسيار مهم و كليدي : اگر كتاب‌هاي استاد مطهري را بدون داشتن يك سير مشخص و فقط با انتخاب سليقه‌اي بخوانيم ، به هدفي كه در پي آن هستيم نخواهيم رسيد . ما براي مطالعه ، سيري را پيش‌نهاد مي‌كنيم كه داراي اين خصوصيات است .

الف ) نويسنده‌ي اين سير يكي از علماست كه به بنده مي‌گفت : من بيست و دو سه دور كتاب‌هاي شهيد مطهري را گرفتم و خواندم و به كتاب‌خانه‌ي مسجد هديه كردم . ايشان با اين اندوخته‌ي عظيم مطالعاتي در كنار حرم امام رضا عليه‌السلام اين سير را تنظيم مي‌كنند .

ب ) در اين سير ، علاوه بر آن كه در تنظيم موضوعي كتب دقت شده ، هم چنين، چينش كتاب‌ها از آسان به سخت است كه ذهن خواننده را رشد داده ، به گونه‌اي كه وقتي به كتاب‌هاي تقريباً مشكلي هم‌چون توحيد يا عدل الهي و ... مي‌رسد ، براي دريافت مطالب آن كتاب‌ها آماده مي‌شود . در حالي كه اگر خواننده از همان ابتدا به سراغ اين كتاب‌ها برود ، يا از درك مفاهيم آن عاجز بوده و يا اين كه دريافت ناقصي خواهد داشت .

ج ) گاهي در مطالعه‌ي يك كتاب سؤالاتي پيش مي‌آيد كه پاسخ بسياري از آن‌ها در اين سير ، در كتاب‌هاي بعدي يافت مي‌شود .

د ) اين سير در چهار مرحله‌ي آشنايي با استاد ،‌كتب داستاني ، كتب سخنراني و كتب دست نويس تنظيم شده است .

سير پيش نهادي ، در پايان همين گفتار خواهد آمد .

19 . اگر چند نفر با هم تصميم گرفته‌ايد كتاب‌هاي شهيد را مطالعه كنيد ، مي‌توانيد با همكاري ، يكديگر را در پيش‌برد مطالعه ياري كنيد . مواظب باشيد كار جمعي ، سرعت مطالعه‌ي شما را كند نكند . نحوه‌ي كار جمعي مي‌تواند به اين شكل باشد كه افراد گروه ضمن اين كه با سرعت هر چه تمام‌تر به مطالعه‌ي كتب مي‌پردازند، هر هفته يا دو هفته يك بار گرد هم جمع شده و از كتاب اول استاد (داستان راستان ) بيست الي سي صفحه را مشخص كرده و همه موظف ‌‌شوند قبل از آمدن به جلسه يك بار ديگر صفحات مشخص شده را دوباره مطالعه كرده و وقتي در جلسه حاضر مي‌شوند ، هر كس چند صفحه را توضيح دهد . در ضمن افراد گروه ، نكات زيبايي را كه به نظرشان مي‌رسد ، براي ديگران بيان مي‌كنند .

فايده‌ي اين جلسه آن است كه اول آن كه در يك كار جمعي ، افراد با ديدن دوستان خود كه به همين كار مشغولند ، انگيزه‌ي بيشتري براي مطالعه پيدا مي‌كنند . دوم آن كه  با اطلاع از ميزان مطالعه‌ي افراد گروه ، حس رقابت ايجاد شده و همين امر در سرعت بخشيدن به كار ، كمك شاياني مي‌كند . سوم آن كه مطالبي كه يك بار مطالعه شده ، بي آن‌كه به سرعت مطالعه ضربه‌اي وارد شود ، يك بار ديگر مرور مي‌شود .

20 . در تمام مراحل مطالعه از هنگامي كه تصميم به مطالعه مي‌گيريد تا زماني كه مطالعه را آغاز مي‌كنيد ، از توكل بر خدا و توسل به اهل بيت عليهم السلام غافل نشويد . در جلساتي كه به نام آل الله عليهم السلام برگزار مي‌شود ، از امام زمان روحي فداه و اجداد طاهرينش بخواهيد كه شما را در اين راه كمك كرده و ذهنتان را براي درك معارف ناب دين ، آماده و لايق بگردانند . اعتقاد بنده اين است كه يكي از علل مهم شكست در مسير مطالعه‌ي كتب استاد مطهري و در هر راه معنوي ديگر ، اتكا به خويشتن و غفلت از خداوند است . همه بايد بدانيم كه بي توفيق و ياري خداوند و ائمه‌ي معصومين عليهم السلام هر كاري براي رسيدن به معارف قرآن و اهل بيت عليهم السلام ناقص و ابتر خواهد ماند.

  

سير پيشنهادي مطالعه آثار استاد :

الف ) سرگذشت هاي ويژه از زندگي استاد مطهري
ب) سيماي استاد از نگاه بزرگان
1- داستان و راستان
2- حکمت ها و اندرزها
3- حماسه حسيني
4- ازادي معنوي
5- ده گفتار
6- پانزده گفتار
7- بيست گفتار
8- سيري درسيره نبودي
9- سيري در سيره ائمه اطهار ( عليهم السلام )
10 – جاذبه و دافعه علي عليه اسلام
11- ولائها و ولايتها
12- خاتميت
13- ختم نبوت
14- پيامبر امي
15- اسلام و مقتضيات زمان (2جلد )
16 – امدادهاي غيبي در زندگي بشر
17- توکل و رضا
18- گريز از ايما و گريز از عمل
19- تکامل اجتماعي انسان
20- انسان کامل
21- انسان شناسي
22- تعليم و تربيت در اسلام
23- عرفان حافظ
24- حق و باطل
25- مساله حجاب
26- پاسخ هاي استاد
27- نظام حقوق زن در اسلام
28- اخلاق جنسي در ايران و غرب
29- نهضت هاي اسلامي در صد ساله اخير
30- پيرامون جمهوري اسلامي
31- پيرامون انقلاب اسلامي
32- خدمات متقابل اسلام و ايران
33- سيري در نهج البلاغه
34- جهاد
35- آشنايي با قرآن ( 15 جلد )
36- مساله شناخت
37- شناخت در قرآن
38- فطرت
39- فلسفه اخلاق
40- انسان و سرنوشت
41- عدل الهي
42- علل گرايش به ماديگري
43- علوم اسلامي ( 3 جلد )
44- توحيد
45- نبوت
46- معاد
47- آشنايي با جهان بيني اسلامي ( 6 جلد )
48- امامت و رهبري
49- قيام و انقلاب مهدي (عج)
50- تاريخ عقايد اقتصادي
51- نظام اقتصادي اسلام
52- مساله ربا
53- نقدي بر مارکسيسم
54- فلسفه تاريخ ( 4 جلد )
55- مقالات فلسفي
56- تعارضات منطقي
57- اصول فلسفه و روش رئاليسم ( 5 جلد )
58- شرح منظومه 
59- شرح مبسوط منظومه ( 4 جلد )
60- حرکت و زمان ( 4 جلد )
61- اليات شفا ( 2جلد )

منبع : سایت رهپویان وصال
|+| نوشته شده توسط پیامبر رحمت در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 10:33 |