|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آرشیو موضوعی
ازدواج حضرت زهرا سلام الله علیها
نبي رحمت امام زمان (عج) شهید مطهری - دکتر شریعتی - مصدق-بازرگان- دکتر سروش دوستی دختر و پسر ائمه اطهار علیهم السلام ازدواج جستجو
پیوندها
سايت تبيان
سايت نسيم مطهر آيت الله صافي مقام معظم رهبري آيت الله مكارم شيرازي آيت الله مصباح يزدي موسسه امام خميني کلمات عاشقانه خدا یا ابا صالح المهدی ادرکنی وبلاگ حجاب فهميرا راز اشك آتش عشق آواز پر جبریل افق گرافیک شلمچه عکس های جالب و متنوع بي نام و نشانيم و ناگهان مرگ عاشقان ولايت :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
پیامبر رحمت
خالق بخشنده
خیز، ای بنده محروم و گنهکار بیا یک شب ای خفته غفلت زده بیدار بیا بس شب و روز که در زیر لَحَد خواهی خفت دَم غنیمت بشمار امشب و بیدار بیا شب فیض است و در توبه و رحمت باز است خیز، ای عبد پشیمان و خطاکار بیا پرده شب که بود آیت ستّاری من دور از دیده مردم، به شب تار بیا این تویی، بنده آلوده و شرمنده من این منم، خالق و بخشنده ستّار بیا مگشا دست نیازت به عطای دگران دل به من بسته و بگسسته ز اغیار بیا فرصت از دست مده، میگذرد این لحظات منشین غافل و بیحاصل و بیکار بیا
(حسان چایچیان) |+| نوشته شده توسط پیامبر رحمت در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 15:18
انیس دلتنگی ها
سَلُو اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّما بَدا لَکُم مِن حَوائِجِکُم حَتّی شِسعَ النَّعلِ فَاِنَّهُ اِن لَم یُیَسِّرهُ لَم یَتَیَسَّر. میزان الحکمه، ج 4، ص 1652، ح 5568. شرح حدیث: انیس دل تنگی های شما کیست؟آرام دهنده لحظه های دلواپسی شما نامش چیست؟ وقتی دلت تنگ می شود به کدام قبله رو می کنی و آرزوهای کوچک و بزرگت را با که در میان می گذاری؟ پیامبر فرمودند: «هر حاجتی دارید – حتی خواستن یک بند کفش – دست به سوی خدا دراز کنید؛ زیرا تا او آن را آسان نگرداند، آسان برآورده نمی شود». خوش به حال شما که پناهگاه را یافته اید! (کوله پشتی زندگی، قنبرعلی تیموری، صفحه 33) |+| نوشته شده توسط پیامبر رحمت در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 11:7
ميلاد امام علي عليه السلام مبارك باد
سخن خود را ختم میكنم به سخنانی از يكی از بزرگترين صحابه اميرالمؤمنين
علی ( ع ) به نام صعصعة بن صوحان عبدی . صعصعه خودش مرد بزرگواری است ،
از خواص اصحاب مولای متقيان است ، حضرت به او علاقه داشتند . مرد خطيب و سخنوری بود . جاحظ در البيان و التبيين او را به قدرت بيان و قوت
منطق وصف میكند و میگويد " و أدل من كل شیء استنطاق علی له " از هر
دليلی بالاتر بر اينكه صعصعه مردی سخنور و خطيب بوده اين است كه علی بن ابی طالب گاهی تكليف میكرد به او كه خطابه ايراد كند و او حركت میكرد
و در حضور علی به ايراد خطابه میپرداخت .
صعصعه درباره علی يك سخن كوتاه دارد در روز اول خلافت ، و سخنی ديگر
دارد درباره آن حضرت در حالی كه در اثر ضربت خوردن به شمشير مرادی
حضرت در بستر افتاده بود ، و سخنی هم دارد مفصل بعد از دفن آن حضرت .
در روز اول خلافت رو كرد به آن حضرت و گفت : " زينت الخلافة و ما زانتك ، و رفعتها و ما رفعتك ، ولهیإليك أحوج منك إليها " ( 1 ) . يا اميرالمؤمنين ! تو بخلافت زينت و افتخار دادی، اما خلافت برای تو زينت و افتخاری نيست ، مقام خلافت با خليفه شدن تو بالا رفت اما خلافت مقام ترا بالا نبرد ، خلافت به تو محتاجتر است از تو به خلافت . جمله دوم بعد از ضربت خوردن اميرالمؤمنين بود . صعصعه مثل همه ياران خاص آن حضرت فوق العاده متأثر بود . آمد بلكه بتواند عيادتی بكند ، مجال نيافت . به وسيله كسی كه در اطاق بيمار رفت و آمد میكرد سوز دل و پيام محبت خود را با اين دو جمله بيان كرده ، گفت : سلام مرا به آقا برسان ، بگو صعصعه میگويد : " يرحمك الله يا أميرالمؤمنين حيا و ميتا ، فلقد كان الله فی صدرك عظيما ، و لقد كنت بذات الله عليما " رحمت خدا در حيات و ممات شامل حال تو باشد يا أميرالمؤمنين ! خداوند در انديشه تو بسيار بزرگ بود ، تو عارف و شناسای ذات خدا بودی. پيغام صعصعه به حضرت رسيد ، فرمود : از طرف من به صعصعه بگوييد " « و أنت يرحمك الله ، فلقد كنت خفيف المؤونة ، كثير المعونة » " (1) خدا ترا رحمت كند ای صعصعه ! تو خوب يار و ياوری برای من بودی ، كم توقع ، كم زحمت ، كم خرج بودی . از آن طرف پركار ، خدوم و فداكار بودی. سخن سومش بعد از دفن حضرت است . بدن مبارك أميرالمؤمنين ( ع ) را شب دفن كردند . به ملاحظاتی جز افراد معدودی از خواص اصحاب ، كسی ديگر در تشييع جنازه و هنگام دفن نبود . يكی از آنها همين صعصعه بود . همينكه از دفن فارغ شدند ، آمد كنار قبر ، يك دست را روی قلب خود گذاشت ، با دستی ديگر مشتی خاك برداشت و بر سر ريخت ، گفت : " بأبی أنت و أمی يا أميرالمؤمنين " پدر و مادرم به قربانت . " هنيئا لك يا أباالحسن" اين مردن با اين همه سعادت و پاكی با اين مقام در نزد حق گوارای تو باد . بعد جملههايی دارد : " فلقد طاب مولدك ، و قوی صبرك ، و عظم جهادك ، و ربحت تجارتك ، و قدمت علی خالقك " تا آنجا كه میگويد : " فأسأل الله أن يمن علينا باقتفائنا أثرك ، و العمل بسيرتك " . از خدا مسئلت میكنم كه بر ما منت بگذارد كه موفق بشويم از تو پيروی بكنيم . " فقد نلت ما لم ينله أحد ، و أدركت ما لم يدركه أحد " تو به چيزی رسيدی كه احدی نرسيد ، به مقام نائل شدی كه كسی نائل نشد . در آخر بار تكرار میكند و میگويد : " فهنيئا لك يا أباالحسن " گوارا باد ترا ای ابوالحسن ! " لقد شرف الله مقامك " خدا مقام تو را خيلی شريف و بزرگوار قرار داد . " فلا حرمنا الله أجرك ، و لا أضلنا بعدك ، فوالله لقد كانت حياتك مفاتيح للخير ، و مغالق للشر " خدا ما را از اجری كه به وسيله تو بايد ببريم محروم نكند ، خدا ما را بعد از تو گمراه نكند . به خدا قسم كه زندگی تو كليدهايی بود برای خير ، قفلهايی بود برای شر و بدبختی . " و لو أن الناس قبلوا منك لاكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم و لكنهم آثروا الدنيا علی الاخره " اگر مردم سخن ترا شنيده بودند و اگر ترا میشناختند ، از آسمان و از زمين ، از بالای سر و از زير قدمهای آنها نعمتهای الهی میجوشيد، و افسوس كه قدر تو را نشناختند ، دنيای دنی آنها را فريب داد. " ثم بكی بكاء شديدا ، و أبكی كل من كان معه " ( 1 ) بعد خودش گريست - گريستن شديدی - و هر كه را در آنجا بود گريانيد . |+| نوشته شده توسط پیامبر رحمت در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 2:12
جلسه 14: آسيب شناسي مهدويت
فوايد
متن درس
1-برداشتهاى غلط
2-استعجال ظهور
3-تعيين زمان ظهور
4-تطبيق علائم ظهور بر مصاديق خاص
5-طرح مباحث غيرضرورى
6-مدّعيان دروغين
|+| نوشته شده توسط پیامبر رحمت در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 11:22
یتیم!!!
پیامبر(ص) فرمودند: «در بهشت جایی است که به آن «شادی سرا» می گویند و فقط کسانی وارد آن می شوند که در دنیا دل یتیمی را شاد کرده باشند.»
|+| نوشته شده توسط پیامبر رحمت در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 1:54
گره زلف یار
گره زلف يار
سال 1381، شامگاه يك پنجشنبه تابستانى. تهران، خيابان آفريقا، يك پاساژ باحال سانتى مانتال. «لطفاً حجاب اسلامى را رعايت فرماييد.» دختركان جوان، لاك زده و مانيكور كرده، با هفت قلم آرايش و موهاى افشان به دهها مغازه برمىخورند كه اين تابلو بر روى در ورودى آنها - جايى كه همه آن را ببينند - نصب شده است. توجهى به اين نوشته كنند؟ اصلاً! اندكى از اين زلف پريشان در پس روسرى حريرآساى خويش پنهان كنند؟ ابداً! اگر اينان چنين كنند، تكليف آنان چه مىشود؟ آنان كه آمدهاند براى گره گشايى از زلف يار! معاشران گره از زلف يار بازكنيد شبى خوش است بدين قصهاش دراز كنيد بگذريم... براى غربت حافظ همين بس. همين كه شب خوش قصه او شامگاه يك پنجشنبه تابستانى باشد در يك پاساژ با حال سانتى مانتال! *** بگويى اندكى ناشادمانى و رنج، يا شكوه و گلايه در زواياى رخسارش پيدا باشد، هرگز! تازه از فرانسه برگشته بود. مىخنديد و مىگفت مهد دموكراسى، تحمل يك متر روسرى را نداشت. نتوانستند حضور چند دختر محجبه را در مدارس خود بپذيرند... چه راحت حكم به اخراج ما كردند. گفتم چرا مىخندى؟ گفت چرا نخندم! بر سر عقيدهام ماندم تا آخر! اين جالب نيست؟ گفتم همه اين حرفها به خاطر يك متر روسرى است؟ جوابى كه داد از سن و سالش خيلى پختهتر بود. زيركانه و هوشمندانه! نه! اين بهانه است. آنها حجاب را نه فرهنگ مىدانند، نه تمدن، نه اصالت و نه هويت!...صرفاً اعتقادى فردى كه محدوديت و انحصار در دل آن است. مىدانيد، زن غربى خيلى بخشنده است. همه را از خوان پر نعمت خويش بهرهمند مىكند؛ اما خود هميشه سرگردان و تشنه است! گفتم تشنه چه چيز؟ گفت تشنه اينكه به او بنگرند، طالبش شوند و پىاش را بگيرند. همه همت زن غربى اين است كه از كاروان مُد عقب نماند و هر روز جلوهاى تازه كند. او اسير و در بند خويش است... و در اين اسارت، سرخوش. او هرگز به رهايى فكر هم نمىكند، چون آزاد است و رها... اما در قفس! زن غربى نمىداند كيست! - نداند، چرا با تو و حجاب تو سرستيز دارند؟ با تعجب نگاهم كرد و گفت: اين حكايت همان پسرى است كه هر چه معلمش به او گفت بگو «الف»؛ نگفت. پرسيد چرا؟ گفت «الف» اول راه است. اگر گفتم، مىگويى بگو «ب».. اين رشته سردراز دارد. آنها همه مىدانند اگر زنى محجوب شد، ديگر در كوچه و خيابان از لوازم آرايشى كه آنها مىسازند، استفاده نمىكند. ديگر لخت و عور مبلّغ كالاهاى آنان نمىشود. ديگر با مردان بيگانه به دريا نمىرود. ديگر نمىتواند در هر مجلس و محفلى شركت كند، بزند و برقصد...! باز هم فكر مىكنيد همه اين حرفها به خاطر يك متر روسرى است؟ *** درِ اتاق رئيس «مؤسسه اسلامى نيويورك» را گشود و داخل شد. آنگاه بىمقدمه گفت آقا من مىخواهم مسلمان شوم! مرد سرش را از روى كاغذ برداشت. چشمش به دختر جوانى افتاد كه چيزى از وجاهت و جمال كم نداشت. گفت بايد بروى تحقيق كنى. دين چيزى نيست كه امروز آن را بپذيرى و فردا رهايش كنى. قبول كرد و رفت. مدتى بعد آمد. مرد راضى نشد... باز هم بايد تحقيق و مطالعه كنى. آنقدر رفت و آمد كه ديگر صبرش لبريز شد. فريادى كشيد و گفت: «به خدا اگر مسلمانم نكنيد، مىروم وسط سالن، داد مىزنم و مىگويم يكى به فرياد من برسد.» ...مرد فهميد اين دختر جوان در عزم خود جدى است. چيزى به ميلاد پيامبر اكرمصلى الله عليه وآله وسلم نمانده بود. آمادهاش كردند كه در اين روز مهم طى مراسمى به دين مبين اسلام مشرف شود. جشنى به پا كردند و در ضمن مراسم اعلام شد كه امروز يك ميهمان تازه داريم، يك مسلمان جديد!... و او از جا برخاست. كسى از بين مردم صدا زد لابد اين دختر خانم هم عاشق يك پسر مسلمان شده و خيال كرده دين اسلام جاده صاف كن عشق اوست! چه اسلامى؟ همه حرف است! (نخود اين آش شد. نمىدانم چه سرّى است كه بعضىها دوست دارند نخود هر آشى بشوند.( - نه، نه... اشتباه نكنيد. اين خانم نه عاشق شده و نه با چشم بسته به اين راه آمده. او مدتهاست تحقيق كرده و با بصيرت دين ما را پذيرفته است. چيزهايى از اسلام مىداند كه شايد هيچ كدام از شما ندانيد! كدام يك از شما مفهوم »بداء« را مىدانيد؟ همه نگاه كردند به هم. مسلمانان نيويورك و مسئله اعتقادى بداء؟ اما او از اين مفهوم و دهها مورد نظير آن كاملاً مطلع است. بگذريم. او در آن مجلس مسلمان شد و براى اولين بار حجاب را پذيرفت. خانواده مسيحى دختر كه با يك پديده جديد مواجه شده بودند، شروع به آزار و اذيت او كردند و روز به روز بر سختگيرى و فشار خويش افزودند. دختر مانده بود چه كند! باز راه مؤسسه اسلامى نيويورك را درپيش گرفت و مسئولان اين مركز را در جريان كار خود قرار داد. آنان نيز با برخى از علماى ايران تماس گرفتند و مطلب را با آنان در ميان گذاشتند. در نهايت، كار به اينجا رسيد كه اگر خطر جانى او را تهديد مىكند، اجازه دارد روسرى خود را بردارد. گوش كنيد! شاه بيت اين غزل اينجاست؛ دختر پرسيد اگر من روسرى خود را برندارم و در راه حفظ حجابم كشته شوم، آيا شهيد محسوب مىشوم؟ پاسخ شنيد: آرى. و او با صلابت و استوارى گفت: «والله قسم! روسرى خود را برنمىدارم؛ هر چند در راه حفظ حجابم، جانم را از دست بدهم». *** آن چه خوانديد، سه پلان از يك ماجراست. پلان اول، حكايت ماهيانى كه در آب زندگى مىكنند؛ همه عمر در آب غوطهورند؛ اما مرتب از هم مىپرسند: آب كو؟ پلان دوم، حكايت ماهى دور افتاده از آبى است كه آنقدر تن به شنهاى ساحل مىزند تا بالاخره راهى به دريا باز كند. ...و پلان سوم، حكايت ماهى گداختهاى است كه هُرم گرماى خشكى نفسش را بريده، حسرت آب بردلش مانده، اما راه دريا را از دل خويش مىجويد! بازگرديم به خيابان آفريقا، آن پاساژ با حال سانتى مانتال. بىاعتنايى دختران جوان به آن تابلو و قهقهههاى مستانه! شستوشويى كن و آنگه به خرابات خرام تا نگردد زتو، اين دير خراب، آلوده |+| نوشته شده توسط پیامبر رحمت در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 1:25
|